سلآم (:
اولین روز تابستون هم گذشت...و امّا ادامه داره...❤
یکم حس کمبود میکنم ولی از چه نوعش خدا میدونه....):
دلم یه...پلنر رنگی رنگی میخواد ،دلم میخواد بخرم ولی چجوریش رو خدا میدونه(:*
آخه...شرایطش بکل نیست:|
اینروزا نگاهم به ساعت دیونه...کننده اس :|
± وامّا این دیگه...
پس کجایی اونی که منو دوست داری؟!
منتظر کسی نیستم که بگه... من ،احتمالش زیاد اون کسی که دوسم داره مامانمه...که همیشه به فکرمه...(:
شایدم هیچ کس ولی من این تنهایی رو بیشتر میپسندم ^_^
تنهایی با همه حس خوبش یه آرامش خاص داره هرچند سخته ولی این آرامش خیلی بهتر از آرامش دونفره بودنه..❤
دلم یه خرید یه مسافرت میخواد :|
یعنی میشه...):
معلومه...که نه D:
Bad day?!
No
Bad week?!
No
Bad month?!
No
So what?!
Bad life :(
man na shokr nistam vali khodaish nemisheh:|
سلام :)
± امروز روز اول تابستان برابر با روز میلاد امام حسن مجتبی،چه روز خوبی ^_^
امشب یعنی یه جورایی دیشب :)
با زن داداش رفتیم امامزاده خیلی حس خوبی داشت اول رفتیم یکم شکلات گرفتیم و رفتیم طرف امامزاده و توی همین مسیر به همه دادیم و سر قبور شهدام گذاشتم توی امامزاده هم گذاشتیم :)
خیلی عالی بود ،واقعاً امشب دل رو از عزا درآوردیم از بس که همش خوابیم :)
امروز آخرین امتحان زن داداشم و یکی از دوستان وبلاگی هست واسشون دعا کنید :)
خداهمراهتون موفق باشید :)
راستی کارنامه ام رو گرفتم ولی بذارید این پست رو خرابش نکنم با ناراحتیام :|
همگی موفق باشید همیشه:)
خیلی حرفا هست که باید بنویسمشون تا از خاطرم نره ^_^
سعی میکنم هرچه...زودتر ثبتشون کنم *_*
فعلاً❤
سلام :)
امروز روز آخر بهار هست :)
و روز سلام دادن به تابستون گرم جنوب :)
بهار با همه خوبیاش پوست انداخت و رفت و اما حالا اگه نوبتی باشه نوبت تابستان که باید بیاد :)
تابستان عزیزم خوش آمدی :)
تحملش سخته ولی مهمون گرم و صمیمی هست :)
خوش آمدی❤
سلام :)
دوستای گلم نمازو روزه هاتون قبول درگاه حق :)
من نت نداشتم هنوزم ندارم والانم با نت همسایه هستم :)
حرفای گفتنی زیادی دارم :)
وقتی نت خودم وصل شد میام و مینویسم:)
سلآم :)
+حلال ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم به...همتون ❤
امیدوارم ازماه بندگی خدا بهترین استفاده وسود رو ببریم و استفاده بهرمند رو ازش ببریم :)
و در این ماه بنده خوب و لایق خداوند باشیم و سعی کنیم بدی ها رو از خودمون دور کنیم تا جایی که امکان داره...
خدا یارو یاورتون بآشه...
همتونو یادمه...
سر سفره افطار و سحر دعاتون میکنم مخصوصاً سر نمازم فراموش نمیشید ❤
±راستی حلالم کنید شاید حقی از شما برگردنم باشد ،شاید دیگر این آخرین ماه رمضانی باشد که من هستم :|
سلآم :)
واقعاً حس نوشتنه...اون چیری که من میخوام نیست :|
امتحانات به کل نابودم کردن ،دستم به نوشتن نمیره...که بتونم یکم از این روزا که داره بدون خودم میره جلو رو بنویسم :|
شاید هیچ وقت ننوشتم ولی احتمالش کمی درصد هست:)
ولی هنوز هیچ تصمیمی برای روزایی که درپیش رومه...نگرفتم :|
سلام
تموم شد
خدافظ مدرسه عزیزم
البته اگه با این نمره های درخشانم دوباره صدام نزنی
اه مردم دیگه...
تموم شده باورم نمیشه....
سلام دوستی های گلم :)
امیدوارم حالتون خوب باشه...و اونایی که مثل من دانش آموزن امتحاناتشون خوب شده باشه...^_^
و اما من امروز یه امتحان بسی مزخرف دارم و محتاج دعاهای قشنگتونم ،الانم میخوام آماده بشم برم مدرسه...×_×
به امیدواری موفقیت همه...مان^_^
حرف های زیادی دارم که امروز میام و مینویسم منتظرم باشید❤
با سلام:)
ادامه...پست قبل :)
دوشنبه...
خلاصه...من اون روز با کلی بغض آمدم خونه و با هیچکدوم دوستام حرفی نزدم و اینقدر ناراحت بودم که یکی دوستام درخواست کرد که باهام بیاد خونه...منم گفتم دوست داری بیا ،آمد و امّا واقعا آمدنش موٕثر بود و یکم حالم بهتر شد ولی بغضش توی گلوم بود هنوز :|
با کلی فکر از ذهنم رفت و برای امتحان چهارشنبه نشستم خوندم :)
و سه شنبه...
نشستم خوندم کلی کتاب رو هرچند فکر میکردم هیچی بلد نیستم ولی خداروشکر خوب بود :)
چهارشنبه....
امتحانم رو خوب دادم آمدم خونه اینقد گیج و منگ بودم که دیگه حد نداشت :|
یه چای ریختم با بیسکویت و کشک خوردم :)
+عکس
و بعدشم آمدم و اون پست رو گذاشتم و شب با زن داداش یه نوشیدنی دپش درست کردیم خوردیم:)
+عکس
و اما امروز با دوستم با اینکه ازش دلخور بودم ولی باهم درس خوندیم :)
خوب بود ❤
شنبه... امتحانم سخته...تورو هرکی رو که دوس دارین واسم دعا کنید دیگه خسته شدم واقعاً:|
و همینجور دعا کنید روزام خوب بگذرند بدون هیچ چاشنی بدی :)
منتظر کلی عکسای جالبم باشید :)
سلام به تلخی مرگ دختر جوان ،سلامی به گرمی آفتاب سوزان:)
امیدوارم حال همتون خوب و خوش باشه :)
یکم سرگیجه و کم خوابی دارم :|
باید روزایی که گذشت رو که واسم واقعاً جالب بود رو بنویسم هرچند یکم تلخ بود :|
شنبه... اولین روز هفته و اتفاقاتش :|
صبح پاشدم با کلی استرس رفتم مدرسه و دفتر خاطراتمم بردم تا دبیرام واسم خاطرات بنویسند:)
رفتم به دبیر علوم دادم اشتباهی متوجه...حرف من نشد و فک کرد دفتر رو برای او خریدم و گفت مال منه...و اون لحظه من خنگ شده بودم و گفتم آره... بعد برگشتم گفتم خانم برام خاطرات بنویسید ،بنده خدا بی ذوق گفت آخه...من خاطره ندارم که :)
همش از خجالت سرم پایین بود بخاطر سوتی که داده بودم :)
ازش پرسیدم خانم دوباره کی میتونم ملاقاتتون کنم ایشونم گفت امروز آخرین روزمه میام مدرسه :|
گفتم تا کی هستید مدرسه گفت تا ۱۲ ،برگشتم خونه یکم استراحت کردم پاشدم رفتم بیرون هم چرخی خوردم هم یه چیزی چشمم رو گرفت واسش گرفتم هرچند کوچیک بود و جالب بود :)
خریدم وهمراهش یه بند انگشتی واسه خودم گرفتم همراه با یه شاخه گل واسه دبیرم:)
برگشم خونه بعد رفتم مدرسه و بهش دادم وقتی دادم ذوق کرد و این دبیرمون اینقد جدی بود سر کلاس کسی خندش رو نمیدید و همه آرزوی خندشو داشتن:)
خلاصه...خدا قسمت مارو داد خنده و ذوق این دبیرمونم ببینیم :)
واقعاً هدیه دادن و هدیه گرفتن خیلی عالیه...قابل وصف نیست خوشحالیش:)
+عکس...
آمدم خونه و رفتم پیش زن داداش تا تنها نباشه ،و ظهر ناهار رو کنار هم خوردیم:)
عصر از خواب بلند شد و بهم گفت پرستش من خواب بد دیدم پاشد رفت صدقه انداخت یکم آروم گرفت باهم عصرونه خوردیم یهو خواهرش بهش پیام داد که یه خانمی از فامیلای مامان خودکشی کرده چشای من از کاسه آمد بیرون از ترس دقیقا اینجوری بودم آمدم خونه دیدم خبری نیست بدونی که چیزی بگم رفتم،خلاصه...شنبه هم هیچی درس نخوندم :|
عصرش مامانم آمد گفت شما فهمیدین ؟!
من :باورم نمیشه آخه...من شوهرش رو صبح رفتم بیرون دیدم :|
زن داداش:خب منم صبح دیدمش :|
مامان:واقعاً دختره گناه داشت ،بچه طفل معصومش بیشتر گناه داره :|
من :والا گناه که نداره این بلا رو خودش سر خودش آورده کسی سرش نیورده که... گناه داشته باشه :(
من و مامان و زن داداش ...
خلاصه شنبه....با خوبی و بدیش تموم شد :)
و امّا یکشنبه....
قرار بود صبح زن داداش بره آزمایش بده و دوشنبه باهم بریم پیش دکتر :|
خلاصه صبح رفت دکتر براش آزمایش ننوشته بود و گفته بود باید بری پیش دکتر خودت :|
زن داداش میاد که برگرده با بابا بیاد یه مارمولک از زیر چادرش میاد بیرون :))
میگفت فقط جیغ میزدم پرستش و کارگرای شهرداریم داشتن میخندیدن بهم :)))
وقتی تعریف میکرد من از خنده خشکم زد خلاصه...همون روز فرداش یعنی دوشنبه...امتحان زبان داشتم هیچیم نخونده بودم زن داداش گفت ظهر با من میای بریم دکتر گفتم باشه...
ساعت۱/۳۰رفتیم تا۹/۱۵نوبتمون شد یعنی نزدیک به پنج الان شش ساعت تو مطبش بودیم :|
بعد که به کلی خوشحالی آمدیم از اسانسور بیایم پایین ،توی آسانسور گیر کردیم:))
واقعا خنده دار بود من میخندیدم زنه...که حامله بود گریه میکرد گفتم بهش بابا گریه نکن واسه بچت بده الان میان درمون میارن :))
یه زن روستایی بود گفت یعنی ما اینجا میمیریم من گفتم احتمالش زیاده بمیریم :))
بنده خدا اونم گریش گرفت این وسط منو زن داداش به بقیه میخندیدم :))
خلاصه آمدن درو باز کردند دیدیم نزدیک به ۲۰نفر آدم وایسادن :)))
من میخندیدم هنوز ولی بعدش دوتا خانمه گم شدن :)
منو زن داداش چهار عدد سمبوسه...خوردیم رفتیم فست فودی بندری سفارش دادیم آمدیم بریم پیش دکتر واسه ویزیت بعدی من بهش گفتم من از پله میرم تو بمون من میترسم دیگه از اسانسور بریم گفت باشه من میمونم تو برو من خواستم برم یه پسره خواست با اسانسور بره گفت خانم میای با ترس و دلهره رفتم حالا زن داداشمم با داد و بیداد صدام میزد طبقه ۴بریا پسره گفت منم میرم ۴،خلاصه رفتم و موقع برگشت از ترس از پله ها آمدم ولی دیگه داشتم میمردم از خستگی:|
رفتیم فست فودی ساندویچا رو گرفتیم تاکسی گرفتیم رفتیم تا به مرکز شهر برسیم بابا بیاد دنبالمون رفتیم تا بابا آمده من دیگه از خستگی نا نداشتم حرف بزنم :|
آمدیم خونه شاممون خوردیم خوابیدم اینقد استرس داشتم هیچیم نخونده بودم ،صبح با کلی استرس بلند شدم رفتم و امتحانمو گند زدم :))
اینقد گریه کردم ولی بی رحما هیچ کدومشون بهم نگفتن :|
اینقد داغون بودم که مدیرمون دلش برام سوخت ،یعنی الان باید بدونید حالم چجور بوده:|
ادامه...دارد:|
سلآم :)
امروز دقیقاً جمعه...اس ، ساعت دقیقاً گذشته... از ۱۱ :)
و من هنوز حس پنجشنبه... توی وجودمه... فردا امتحان دارم ولی من بیخیال تر از اونم که باید باشم :|
دلم تموم شدن همه...ی امتحانات رو از ته...دل میخواد بی نهایت با ذوق :)
گاهی هدیه...گرفتن آدم رو دو چندان پر انرژی میکنه...حتی اگه...خیلی کوچیک باشه ولی خیلی ذوق کردنیه از همه جانبه... این حس اینروزا دلم میخواد یه...لباس خوشگل بپوشم و با یه کیف دستی یه سفر یک روزه رو به سمت شهر شیراز داشته...باشم خودمم نمیدونم دلیل این فکرم چیه....فقط دلم یه جرعه....آرامش میخواد از نوع طبیعیش نه...مصنوعی ،کاش بعد از ماه مبارک ،سفری جالب و هیجان انگیز داشته...باشیم:)
که...بعید میبینم ، اونم حتی به دور دستهآ :|
میان تایپم صبر آمد ،نمیدونم چه شود ،باید صبر کنم :|
خوندن درس اونم از نوع هیچیش خیلی جذابه...مگه نه...؟!
:)
یه...لبخند گاهی خیلی تاثیرگذاره... :)
اینکه... یه خاله داشته باشی اونم دور از شهر خودت تحصیل کنه...موقع برگشتش هیچ وقت تو از یادش نره...حتی اگه شده یه چیز بگیره... میگیره :-)
سری قبل عیدی های من از جانب خاله... رو دیدن :)
این سری یه... مانتو خوشگل واسم گرفته... بود و خیلی جذاب و جانب خاله...کوچیکه هم یه جین لی هدیه...گرفتم از خاله که بهتره بگم مامانم هست نه...خالم یه ساپورت خوشمل تابستونی هدیه...گرفتم با یه گیره خوشگل :)
داشتن چنین خاله... های واقعاً لذت داره نه بخاطر هدیه دادنشون بلکه بخاطر خوب بودنشون نسبت به من حتی یه ذره بدی من ازشون ندیدم :)
ولی در عوض خانواده پدری چیزی به عنوان هدیه تا حالا ازشون نگرفتم :|
و به ظاهر اینقدر خودشونو به خوب بودن میزنن که خودم به شک میفتم از بودنم :|
من نیازی به هدیه...دادن کسی ندارم ولی اینکه میبینم یه کسایی به فکرمن حتی نه...اونقدرا که خودمم نیستم این خودش یه خوشحالی خوبی رو به همراه... داره :+
واقعاً خوشحالم بخاطر داشته...هام ،امیدوارم دیگران بخاطر زندگی من حسرت نخورن مخصوصاً یتیمان :|
این حرفم برای دنیای واقعی ما آدما بود نه مجازی :|
واسه...ی امتحانات باقی مونده دعام کنید واقعا نیاز دارم بهتون ،ممنونم :)
راستی شاید عکس هدیه... هامو گذاشتم :)
با سلام :)
به... پدر عزیزو بزرگوارم که این روزا متعلق به اوست
پدر عزیزم روز پاسدار و روز جانباز رو بهت تبریک میگم ممنونم از اینکه پدرم هستی
واقعاً پاسداری شماها بوده که ماها الان روی این کره...ی خاکی میتونیم با آرامش خاطر زندگی کنیم
پدر عزیزم من خوشحالم از بودنت هر چند من هم برگرفته...ای از خلق و خوی تو هستم ولی این خلق و خوی تو اثرات جنگ و اون روزای سخت الان داره... جواب میده ،بازم اشکالی نداره... ما تورا بخاطر خوبیهایت دوست داریم نه بخاطر بدهایت ،پس باید بدونی چقدر خوبی داری که بدی هات به پاش نمیرسه...
بی نظیر باش چون بی نظیر خلق شده...ای
±البته... این روز رو به همه...ی پدران پاسدار و جانباز تبریک میگم ،این روزها متعلق به... همه ی اونهاست
سلام :)
حالم بده از لحاظ جسمی ولی روحی با کلی خوشحالی و یه چاشنی کوچولوی ناراحتی:|
که اونم نخوندن کتابی که کلش فردا امتحانه....
امروز خیلی عالی بود فقط بدیش همین امتحان بود فقط میتونم بگم دعا کنید واسم :|
من از خودم بکل فردا نا امیدم :|
خدایا فرجی کن در حق من:×_×
کلی خبر خوب و دسته اول هست که باید ثبت بشه...
که با حال الانم جور در نمیاد ، باشه فردا بعد از امتحانم :|
این پست ادامه.... دارد
التماس دعا❤
بعداً نوشت :
سلام الان نزدیک به یک ساعت بعد از امتحانم هست :|
دقیقاً۱۰:۳۰ :|
امتحانم از نظر خودم خوب نبود ولی با خوندن یه بار من این غنیمت بود:|
±خبر خوشم فقط میتونه....این باشه....که با شنیدنش همه خوشحال میشن اولیش خودم بودم که از صمیم قلب شادی رو دیروز احساس کردم
واقعاً نمیدونم چی بگم خودمم موندم توش چجوری بگم :)
هیچ چیزی کل شهر مارو منفجر نمیکرد جز اینکه خاله...ی عزیز تر از جونم بعد ۲۵ سال الان حامله شده...
هرچند من کوچیکه... همه بودم ولی الان مادربزرگم قرار نوه ی دیگه هم ببینه و اون میشه نور چشم همه... ولی بازم من خوشحالم که خالم و شوهر خالم خوشحالند از این اتفاق قشنگ که... همه با امدن این نی نی دیشب دلشون پر بود از خوشحالی من دلم فقط یه اهنگ شاد با یه دست رقص میخواست امّا امان از امتحانه... مزخرف امروز
خدایا خودت خالم رو نگهداری کن در سایه الطاف الهیتت و این نه...ماه رو واسش لحظه ای گذرا بگذار تا از این تنهایی ها خسته.... نشه و دلش نگیره...
امام علی ،امام حسین ،حضر ابوالفضل ،دوازده امام ،چهارده معصوم ممنونم ازتون خداروشکر که زیر منت شما قرار گرفتم
و خوردن همچین صبحونه...ای بعد از امتحان آدم رو به حال میاره...هرچند خیلی ساده اس و این کیفش توی ساده بودنشه...
±و حین خوردن چنین صبحونه.... دپشی باشی که مادربزرگت از راه برسه بهت صبحونه...پول بده...هرچند کم باشه....ولی هرچی از دست بزرگترا بگیری خودش بیشتر از اون چیزی که هست ارزش داره...ارزشِش رو کسی نمیتونه تعیین کنه... آخه بیش از اندازه زیادهِ،با کلی تشکر جواب میدی و هعی میگی نه مرسی و آخرش میشه...مال خودت
±ودر آخر دعا میکنم عاقبت همه ما آدما ختم و بخیر بشه ،و کسایی از ماها که در جهل نادانی بسیار قرار گرفتیم به راه راست هدایت بشیم و بفهمیم و درک کنیم کارامون و راهمون اشتباهِ...
خدانگهدار همتون:)
سلام:|
فقط میتونم بگم واسه امتحان فردام دعا کنید و زن داداشم که توی بیمارستان شیراز مونده :((
بعداً نوشت:
سلام مجدد خوشحالم از اینکه زن داداشم بعد از ششمین روز قراره برگرده سرخونه زندگیش
هوراااا داره بخدااا:)
قرار بود عمه بشم ولی خدا این کوچولوی خوشمل که معلوم نبوده چند ماه اس رو از ما گرفت
اشکالی نداره خدا بزرگه و حتماً این مقدر الهی بوده که نباید به دنیا میومده :|
ولی من بیشتر از همه فکر داداش و زن داداشمم که توی شهر غریب نه جای رو داشتن نه کسی رو :((
زن داداشم واقعا گناه داشت هنوز وقتی حرفاش میاد حضور ذهنم داغونم میکنه...یاس کجای عمه به فدایت:|
شایدم مهسا میبود نمیدونم ولی هر چی بود خدا گرفتش ازمون ...باورم نمیشه بعد از این همه گریه قرار زن داداشم رو ببینم وای وقتی مامانم گفت یادم نبود امتحان دارم و هیچی نخوندم :|
خدایا شکرت
خدا جونم ممنونم ازت واقعا باورم نمیشه...
من فردا قراره اولین امتحانم رو به امید خدا بدم هیچی هم نخوندم متاسفانه...
دوستای که خوندنم دعا کنم واسم ممنون میشم جبران میکنم
فعلاً خدانگهدار...
سلام:)
خدایا عاشقتم ولی با این وجود که کلی دلهره و استرس دارم :|
همچی یهوی شد ...
پیدا کردن دوستی لاهیجانی خانواده مامان بعد از۲۵سال و زنگ زدن به کسی که دوسش داشتم و...
خدایا زندگی من تا کی ادامه...دارد
من به امید تو این زندگی دو طرفه... رو دوباره شروع کردم ^_^
قول دادم از این به بعد بنده خوبی باشم :)
خدایا بی انتها دوستت دارم :)
+هر کدوم یه پست بودن ولی خواستم بنویسم شاید نشود روزی نوشت تا باشه واسم یه خاطرهه...
کیک روز پدر با تزیین هول هولکی me:)
سلآم بابا جونم بعد از کلی تاخیر بخاطر مهمونی و چیزای که شاید خودت درجریان باشی نشد یه پست اختصاصی واست بنویسم
امّا بابا جان من خیلی دوستت دارم هرچند ازت دلم پره و دلم هیچ وقت خالی نمیشه ،بابا من امسال اصلا پول نداشتم که کادوتو بگیرم و روز مادرم من پول کافی نداشتم و قرار شد در اولین وقت که پولدار شدم
که اونم از توی جیب خودت در میاد ولی همین که این هدیه از جانب من خریده بشه خودش خاصه
بابا جونم اینکه کنارمی و هیچ وقت دستم رو جلوی کسایی که بیشتر اوقات گریه انداختنم دراز نمیکنم خیلی خوشحالم ولی از اینکه کلی عصبی هستی با من به شخصه خیلی ناراحتم :|
بعضی وقتا با بابام که دعوام میشه میخوایم با صندلی پلاستیکی به جون هم بیوفتیم و من دیگه اون لحظه بغضم یورتمه میپره و آبغوره میگیرم و تا یه ساعت وقتی بش فک میکنم فقط گریه
ولی بعدش باهم خوبیم دوباره فرداش یه وقتای با بوس بوسی بیدار میشیم وقتی میام یه بوسی رو کلش میکنم یه وقتایم معمولی همدیگر رو به فوش میبندیم
ما موجودات عادی شدیم همه میشناسنمون و همینجور عجیب غیرب هم هستیم
بهر حال باباییییی با تمام خوبی و بدیت عاشقتم البته تو رو اینجوری میپسندم چون یه جور خیلی خاصی واسم
وگرنه من هیچ مردی رو اینجوری نمیپسندم
بابایی یه کیکم بهت طلب کارم
بابایییی عاشقتم
سلآم دوستان
آمدم از دیروزی که به سختی گذشت بگم از روزی که دردناک بود بگم تا ثبت بشه واسم که خدا چرا به من بنده اش این همه بی تفاوته...
دیروز صبح با اطمینان کامل رفتم پول دادم به عنوان معتکف شدن در مسجد محلّه ،رفتم و برگه... رضایت نامه هم بهم دادن که پرکنم ،خلاصه با شوق توی مدرسه جیغ و داد به بچه ها گفتم من با شما میام اعتکاف وای خدا عاشقتم
ولی دریغ از این که خدا واسه... من نقشه ها داشته و خودم بی خبر از هرچیزی ،رفتم توی کلاس به دبیرمون گفتم من برم بیرون گفت برو رفتم موقع برگشت مدیر صدام زد گفت اسمتو به عنوان سرپرست بچه های مدرسه فرستادم اداره که تو غذا و...بچه ها رو تحویل بگیری گفتم باشه...
وقتی برگشتم خونه با یه فاجعه غیر منتظره مواجه شدم که حالمو بیشتر با این عکس میفهمید
+عکس پاک شد!!!
واقعاً اون لحظه اینقدر گریه کردم که جای خودم خشکم زد مامانم میگفت خب این که دسته تو نبوده شاید قسمت نبوده اصلاً قانع نمشدم
فقط اون لحظه این حرف ورد زبونم بود که خدا چرا تو به من نگاه نمیکنی چرا من این همه بدبختم ،تو منو دوست نداری
و دیگه بیشتر از این چیزا بود :|
من حتی تا دیشب ساعت ۱۲ گریه...میکردم ولی این گریه صرفاً بخاطر این بود که چرا خدا این فرصت رو ازم گرفت
ولی عصرش رفتم پیش دوستی و کلی خندیدم با وجود ناراحتی گفتم خدا قسمتم نکرد یا شاید وارد مسجد میشدم و خوبیت نداشت و برگشتنم خیلی به حالم بد بود ، خلاصه باهم رفتیم پارک و کلی بهم خوش گذشت و عالی بود و برگشتم خونه...
خیلی دوستی رو بغل کردم بهش گفتم منو خدا قسمت نداد تورو که داده یه نماز به نیابت از من بخون تا شاید روحم کنارتون باشه...بهش گفتم من نمیتونم وارد مسجد شم ولی میام در مسجد و یه مشت خرت و پرت خوردنی واست میارم فقط گوش به خبر باش که کی میام ،گفت من منتظر تو أم
خیلی بغلش کردم و بوسش کردممم ...کلی ام التماس دعآ خواستم :)
واقعا سخت بود ولی خدا نخواست ...
روز مرد رو به...همه مردا و پدرا تبریک میگم :)
یه پستم مخصوص پدر گرام میذارم:)
خدافس فعلاً:/
سلآم دوستان عزیزم:)
نمیدونم چی شد که تصمیم به خداحافظی موقت گرفتم :)
ولی هر چیزی هست میدونم به نفعم هست و چیزی جز این نیست :)
من تا بعد امتحانات نمیام نت و اگه درس نخونمم هیچ وقت خودمو بخاطر آمدن به دنیای مجازی و وقت تلف کردن سرزنش نمیکنم و این یعنی کل بهانه... های من:)
نمیدونم چی بشه ولی واسه موفقیتم دعا کنید
امیدوارم همه دوستان چه دانشجو چه دانش آموز همگی موفق باشید و سربلند من منتظر شنیدن قبولی همتون با نمره های بالا هستم:)
در این روز های خوب ماه رجب و شعبانی که خواهد از راه رسید ما رو از دعاهای قشنگتون محروم نکنید :) اگه... بدی دیدید منو حلال کنید ...
خیلی دوست دارم معتکف بشم اسم هم نوشتم ولی نمیدونم خدا چی در سرنوشتم در روزهای آینده نوشته... اگه رفتم هیچ کدومتونو یادم نمیره ولی اگه... نرفتم هیچ کدومتون منو یادتون نره
امیدوارم امام علی خودش کمکم کنه که بتونم برم و دست از گناهانم بکشم ...الهی آمین :)
دوستان دعایم کنید
همتون رو به خداوند منان میسپارم ...خدانگهدارتون
+ابجی همراز دلتنگتم بی نهایت
سلآم
پوففف :| این مخابرات لعنتی استان فارس منو از تو خواب پروند :|
سلام خانم :)
من :سلآم :|
ببخشید خانم از مخابرات استان فارس مزاحمتون میشم :)
شما ساکن استان ب هستید ؟!
من:آره ساکن شهرستان د هستیم :|
آیا فامیلی کسی اونجا ندارید ؟! منم که کل فامیلامون ب هستن گفتم نه :|
خب ببخشید مزاحمتون شدم :)
من: اخه الدنگ اول صبحی منو پروندی از خواب :|
چرا موقع خواب من همه یادشون میاد که مزاحمم بشن ها:|
والا از خانواده گرفته تا برسه...تا همین مخابرات استان فارس:|
البته الان که میبینم از خواب پرونده اتم هم بد نیستآ پاشم کارامو انجام بدم :)
منو باش فک کردم دوستامن میخواستم فوشو بکشم بهش بازم خوب بود خودشو معرفی کرد
آلان خانمه با خودش میگه وای چه دختری بود این :) مامان باباش چی از دستش میکشن :)
والا بنده خدا حول شد یهو :| فک کنم سوالشو خورد:)))
وا خاک بر سرم شد
فک میکنید چی دیدم شماره شخصی زنگ زده وا :|
مطمئنم این فامیلای مزاحم بودن :|
پخ از اتاق فرمان اشاره شد یه فامیل میخواد بیاد خونمون:)
من برم مقدمات رو انجام بدم که کارم زیاده:+
بعدا میام دیشبمو میتعریفم:)
خدافس:)
سلآم :)
یکم برنامه هام ریخته... بهم :|
قرار بود امروز برم باشگاه و اعلام موجودیت بدم :| امّا چی شد ،من خواب موندم و یادم رفت متأسفانه... و الان همش احساس میکنم خیلی تنبلی کردم :|
این هفته هم از شنبه امتحانه تا چهارشنبه... حتی یکی از امتحانات امتحان ترم هست:|
واقعاً دردناکه...
فک کنم من تا جمعه در اختیارتون باشم دوستآن گلم :)
قرار است که برم سر درس و مشق و امتحانات نوبت ، سخته... باید بیشتر تلاش کنم :)
راستی دوستآن گلم دعا کنید من شرایطم جور شه... تا برم معتکف بشم ،پارسال خدا طلب کرد و رفتم و امسال انگاری بوش میاد خدا پرونده منو رد کرده...خدا جونمم تو رو به اسم قشنگت کاری کن واسم :)
من دوست دارم معتکف بشم:|
خدایا خودت منو طلب کن ،میدونم معتکف شدن لیاقت هر کسی رو نداره... ولی قول میدم گناه نکنم قول میدم غیبت نکنم ،قول میدم قول میدم بشم یه دختر پاک و بی ریا :)
خدا اگه صدامو میشنوی جوابمو بده...
دوستآن دعام کنید :)
سلآم خاله بهامین:)
و امّا اینم جواب پست با ارزش و قیمتی شما:)
±خاله جون من حرفای شما رو واقعاً قبول دارم آدم باید جوری سفت و سخت به هدفش بچسبه که عملی شده نباشه... ولی عملیش کنیم:)
خاله جونم من از ۱۰سالگی که مفهوم کنکور و انتخاب رشته و زیرشاخه هارو درک کردم همیشه میگفتم تجربی و من میتونم و پزشکی میارم و هنوز هم همونه نظرم ولی من تنها چیزی که با نظر بقیه موافقم اینکه آدم باید بتونه یه چیزی رو بکشه تا بتونه انجامش بده... و من توی خودم سخت میدیدم ،و تا مدیر مدرسه معارف آمد فوری جا زدم ،هرچند بعضی از حرفای ایشون درست و حساب شده بود ولی آدم باید هدف خودش رو هیچ وقت زیر پا نذاره :)
و از حرفآی شما بیشتر به هدفم فکر کردم :)
خاله جان من ضعفم رو شناختم و توانایامم شناختم:)
من از پزشکی خیلی ترس دارم ولی توانایش رو توی خودم میبینم ،من میتونم :)
و جالبه اینجاست همه دنبال این بودن که نظر منو تغییر بده و بهم حالی کنن هدفی که قبلاً من داشتم به شخصه خیلی بهتر از شک دو دلی بود که توش قرار گرفته بودم :)
حتی خالم منو که دید بهش دراین مورد حرف زدم گفت پرستش بخدا اگه...بفهمم تجربی نرفتی زنده زنده زیر گلت میکنم تو خودت گفتی من دکتر میشم پس پای حرفت باش دیگه :|
و کل خانواده از این تصمیم یهویی و هل هلوکی من واقعاً ناراضی بودن و میگفتن برو تجربی حتی مادر گرامی میگفت تو باید بری تجربی :)
والا خاله بهامین من توش موندم با این توقع سنگینی که خانواده مادر و پدرم(که حتی شاید حتی واسه خانواده پدرم مهم هم نباشم) ازم دارن من باید بیشتر درس بخونم و بدون هیچ خطایی باید برم تجربی و پزشکی بیارم این خوبه... واسه من یه تلنگر بسیار عالی برای اینکه بتونم به هدفی که همیشه آرزوش رو داشتم برسم :)
ولی اصرار اونا بیشتر بخاطر اینکه همه فآمیل مهندس هستن و من ته تغاری فامیلم تنها آلان امیدشون به منه که پزشکی بیارم ما تو کل فامیل دوتا پزشک داریم یکیش مغز و اعصاب و دیگری دام پزشک ، خانم آقای دکترم پزشک خانواده اس :|
الان خاله های من فقط به امید من نشستن حتی چیزای که خودشون دلشون میخواسته ولی نتونستن راه کارای خوب و مناسب رو به من ارائه میدن و همین امید اونا منو به شک و دو دلی کشیده بود و الان واقعاً هنوز تا تصمیم نهایی وقت هست و تصمیم نهایی رو بعد انتخاب رشته اعلام میکنم :)
البته به تو خاله عزیز تر از جونم قبل از رفتن برای انتخاب رشته اعلام میشه:)
دست خاله عزیزم درد نکنه... بخاطر این راهنمایی عالی :)
و ممنون که وقتت رو بهم دادی خاله جونم از ننگ بودن درم آوردی ،از خیلیا کمک خواستم و حتی یکی از پستامم نخوندن ؛|
حسابی ممنونتم خاله جونم:)
و امیدوارم همیشه دعای خیرت پشت سرم بآشه...
موفق باشی خاله جونم
سلآم دوستآن :)
امیدوارم همتون خوب باشید...من خداروشکر بهترم :)
ممنونم از کسانی که جویای احوالم شدن :) و حتی یه کلمه از حرفآشون یه...تلنگر برای خوب کردن حال من بود :)
این روزا واقعاً فشار عصبی حسابی تحت فشارم قرار داده بود:)
و حتی نتونستم یه لحظه خودم رو کنترل کنم ،دعوامو میکردم ولی بعدش یه... دل سیر مینشستم گریه...میکردم و حسابی تو خودم بودم :|
من چند نفر خیلی نسبت بهشون حساسم:) اگه روزی از دنیای مجازی برن واقعاً از نبودنشون رنج میبرم یکی از اون آدمایی که نسبت بهشون حساس بودم ابجی همراز بود ،گاهی بخاطر نبودنش شده چند ساعت گریهِ...میکنم ، ولی الان خاله بهامین منو همراهی میکنه... من قدر تک تک دوستان مجازی رو میدونم حتی بعضیآ خواننده خاموششو هستم ، ولی بازم هم با حرفاشون خو میگیرم :)
+من همه شما رو دوست دارم و هیچ کدوم فرقی نمیکنید ...نسبت به همه کسانی که خواننده های من هستن حساسم :)
± من با خوندن اهدافم حالم دوباره خوب شد :)
±دوستآن گلم خیلی دوستتون دارم قدر خودتون بدونید که چقدر عزیزید:)
+ امیدوارم همتون همیشه لباتون خندون دلاتون شاد باشه...
±خدافس:/
درددلی با خودم :|
الان بیشتر حرفای خانم الفا رو میفهمم واقعاً آدم حدی گنجایش ناراحتی های همه جانبه رو داره...از اونجا به بعدش متنفر میشی ، واقعاً خسته...ام همه...اش آهنگ حرم رو با صدای نقاره ها گوش میدم :|
دلم امام رئوف رو میخواد :`|
خیلی سخته...امشب واسه... من صبح شدنش ،فک کنم فردا نباشم میان جمعیتی که هر کدوم به نحوی ناراحتت میکنن و میرنجی ، دلم بیش از اندازه گرفته..،کاش من نبودم ،کاش این قطره اشک هایی که روی گونه...ام سر میخورند اخرین اشک زنده بودنم باشد ...کاش...
سلآم ...
امشب از اون شبایی که سخت میخواد صبح بشه...
چقدر بده جلو ۲۰خورده ای آدم اسمتو بیارن و انگشت رو بذارن و بگن چرا اینجوری شدی دردت چیه مرضت چیه دیونه ای مریضی چته... و توهم حاجو واج نفهمی موضوع چیه بغض کنی و همراهش یه لبخند تلخم باشه... سرتو بندازی پایین هی لبتو بگزی :|
وقتی میری پیشش بهت بگه... واقعاً تو چتهِ... هعیِ چقدر سخته... خودتم نفهمی موضوع از چه قرار بی هیچ دلیلی بگی دلیل نداره...
خیلی سخته... توی جمع اسمت سر زبون مردی بیاد که اونم دلش واست میسوزه... بهت بگه... من حس میکنم تو مردی و یه... انسان متحرک هستی ، موندم جواب چی بدم فقط گفتم آره... مردم اگه خواستی فاتحمو بخون اینجوری از قبل خیرات بهم رسیده...
خیلی زشته یه مرد بخواد اشتباه چند بارتو بزنه... تو سرت و بگه... تو چته...
چرا بقیه... فکر میکنن من عاشقم چرا ؟!
من باید عاشق کی باشم ها؟!
من عاشق نیستم میفهمین:|
من هنوز بچه...ام ولی بی هیچ دلیلی بزرگ شده... دست من که نیست:|
واقعیت تلخه...تلخ تر از تلخ :|
خدافس:/
± امام رضا خودت کمکم کن دستم رو بگیر سفت تر از سفت ،امام رضا مرا هم ضامن شو من بیشتر اون آهو گناه دارم:| ام رئوف به داد دلم برس:|
سلآم دوستانه...گُلم:)
امروز روز بسیار پر ماجرایی بود در کنار درس نخوندن من:|
چرا من تنبل شدم:|
نخیرشم من تنبل نیستم:)
خیلیم زرنگم ،من خدامو دارم:)
از دیروز بگم تا به امروز دیروز ،دیروز آخر رفتم یه لاک گرفتم تا آروم شدم :)
همه فهمیدن من چقدر حساسم روی لاکام حتی فروشنده :| دوسری رفتم بخاطر یه لاک به دلیل اینکه یه لاک داشتم اونی که خریده بودمم شبیه اون بود، امدم خونه دوباره رفتم عوضش کردم امدم آره... من همچین آدمی ام:)
خلاصه امروز رو خونه پدربزرگ گرام بودیم ...ولی یه خبر بسی بد شنیدم :|
دختر عمه بچه اش سقط شده :| اصلا خورد وسط برجکم آخه چرا خیلی ناراحت شدم :|
با مامانم رفتیم خونشون از بس گریه کرد دیگه داشت حالم بد میشد ... ظرفای نشسته ظرف شویی رو شستم :| وقتی شوهرش امد خیلی تشکر کرد ...گفت تو خواهر واقعی زن منی نه اونا که به حساب هستن :| واقعاً نمیتونستم نسبت بهش بی تفاوت باشم کسی که از پاره ی خانوادمه :)
شوهرش خیلی گناه داشت تا دختر عمه گریه میکرد با داد میگفت کاش من مرده بودم تا این بچه سه ماه زنده میموند تا تو اینقدر ناراحت نباشی بابا من دارم بهت میگم مهم خودتی من میترسم با این کارات بلایی سرت بیاد :|
نمیدونم چرا ولی شوهرش منو از خواهر خودشم نزدیک تر میدونه هم منو هم ندا رو بیشتر با من گرم میگیره ،به من میگفت (اسمم) من اگه روزی برای تو باشه اگه قراره خواهرت جبران کنه(دختر عمه منظورش بود)نکرد من کار به هیچ کس ندارم ،من کف دست نوکرتم :)
منم گفتم اینجور نگید من وظیفمه ..منت نداره :| فقط تنها چیزی که ازت میخوام اینکه هوای خواهری ما رو داشته باشی :)
گفت من دوسش دارم ولی میبینی ...وهمینطور حرفامون ادامه داشت بگذریم:|
تا اینکه ظهر آمدم پیش عمه کوچیکه خونه پدربزرگ خوابیدم همش منو انگلک میداد
کچلم کرد دقیقاً ...
عصر موقع برگشت بهشون گفتم کیف منو نیوردین گفتن نه :| من: نه توپ چرا نیوردین :|
عمه گفت توپ بخوره به مادر شوهرت ، من: اصلاً من میگم توپ بخوره کل بدنش بمیره :|
عمه: کثافتتتتت ،شاید من شدم مادرشوهرت :)))
من:خُب :) اصلاً قفل شدما :)
وقتی رفتیم تو ماشین گفت مامانت میگه دخترم رو به شهرستانیا نمیدم فقط به شهر خودمون :|
آخه قرار بود ما ببریمش همش منو اذیت میکرد تو راه ...اصلا اسفالت شدم تا پیاده شد از دماغم گرفته تا ناحیه شکم کلا هرچی دستش میومد میزد :))
هیچی دیگه برگشتیم ،فردا امتحان دارم ریلکس نشستم پای نت :)
من موفق میشم مطمعنم :)
محتاج دعاتون دوستان :)
خدافس:/
سلآم ...
واقعیتش نمیدونم درمورد چی بگم
از اینجا شروع میکنم ...صبح بدون دعوا با مادربزرگ بلند شدم نمازمو خوندم خوابیدم ۸بیدار شدم رفتم خونمون صبحانه خوردم:)
مشغول درست کردن یه ماکارونی خوشمزه شدم تا دیگه تموم کردمش ۱۰/۱۵بود ، رفتم سراغ درس و یک کتاب رو تموم کردم ...انشاالله دیگری راهم تموم میکنم :)
چه حس خوبیه یکم آرایشگری :) موهای مامانمو رنگ کردم :) و امّا از فاجعه بدی که من امروز ازش با خبر شدم :|
رفتم دیدم توی اتاقم لاکام بهم ریخته اس چرا ؟!!
دیدم یکی از لاکام نیست و دیدم همینجور دوتاش نیستن ×_×
بلند داد زدم کجاس ،مامانم آمد گفتم لاکام نیست گفت شاید پشت میز افتاده ...دیدم آره ولی یکی سرش هست خودش نیست وقتی دیدم لاکی که چقدر دوسش داشتم شکسته میزو با هر روش بود کشیدم...در میزمم شکست :|
رفتم پیش مامانم با گریه گفتم من لاکمو میخوام حالا که یکیش شکسته با ۱۰تا بخری واسم گفت باشه حالا دیگه بسه:|
بعدش رفتم اتاقمو مرتب کردم دوباره ،امدم بیام بیرون مامانم بغلم کرد بوسم کرد منم همینجور وایسادم تا بوسم بده ،گفت خودت یه بوس نمیدی :)
یه بوس دادم و رفتم :|
+بعدش بهم گفت ...میدونی قضیه چیه لاکت رو گربه شیکسته
من همون موقع فقط لبمو گاز گرفتم تا عصبی نشم ...آخه خدا لعنت کنه گربه رو ورداشته لاکای منو پرت کرده :|
گربه ای همه اتاق دم دست اتاق بنده که ته ورداشته حمله کرده:|
یعنی هنوز دارم گربه رو فوشش میدم :|
منو باش فک کردم کار آدمیزاده :) گفتم به مامانم هرکی اینو شکسته سرش بشکنه نگو گربه بوده :)
پس نگو باید منتظر بمونم ببینم کدوم گربه سرش میشکنه کار همونه:)))
حوصله رفتن کلاس رو نداشتم امروز یکم درسام رو ببرم جلو خدا کریم است:)
وای دلم اون لاکمو میخواد من باید زودی برم بعدا بیرون یه لاک شبیه اش بخرم بیام:)
فقط همبن آرومم میکنه:+
لاک نازنینم:•|
$_$
من لاکمووووو موخوام خووووو:|
سلآم:)
نمیدونم چرا ولی درس خوندن واسم سخت شده پس تصمیم گرفتم از صبح شروع کنم:|
واقعا فکرم درگیره:/
از یه طرفم میگم بشینم بخونم فردا نمیرسم بخونم:|
چرا اینگونه شده ام من ها ها:×
±خدایا خودت کاری کن ، امشبم داره بی مصرف تموم میشه اینجور من چجور درس بخونم ×_×
اوووووف از این لحظه ها متنفرم+_+
پس تصمیم گرفتم فردا ساعت ۶بلند شم به هر نحوی که هست آخه غذا خودمم فردا با خودمه...
چقدر همچی دردناک میشه یهویی:|