فقط خدا

خدایا به امید خودت نه بندگان بی خودت...

فقط خدا

خدایا به امید خودت نه بندگان بی خودت...

ی خود خواه:|

این روزا دیگه رنگی ندارنننن بقیه میرن مسافرت من خوشحالم که دارن برمیگردن  ، هعه‍...چه مسخره من خودخواهمممم  ،دلم مدرسه میخواد ولیییییی شوق یه بچه کلاس اولی رو دیگه ندارم تو وجودم ،تا سه سال دیگه واسه مدرسه ام باید گریه کنم ...ای خدااااااااا اینم شد زندگییییی

خدا❤

سلام _ بهترم 

خودش میدونه من باهاش دیگه حرفی ندارم منت کشی نمیکنه واسه آشتی :| یعنی آمدا من نخواستم چون حوصله شنیدن حرفای دیگه‍...ندارم  / زندگیم کلا ریخته‍... بهم ، روحیه صفر، مخم دیگه‍....به جایی قد نمیده/فقط امیدم رفتن شمال بود و مشهد که اینام منتفیییی شد |: کاش یه خواهر داشتم که راه درست رو نشونم میداد راحت میشدم  از این همه دلهره ، ترس ولاغیرررر ؛ آخه‍.... خدایش الان نمیدونم چی درسته‍... چی اشتباه فقط دلم میخواد خدا بهم الهاممممم کنه‍....راهِ درست روووو|=:

دیگه‍...نا ندارم یکی یکی مشکلات رو برا کس و ناکس تعریف کنم فقط دلم میخواد خدا خودش فکرش رو بهم الهام کنه تا یه تصمیم درست بگیرم ، خدایا تو بدترین شرایط باهام بودی الانم باش ، فقط خودتی صلاح منو خوب میفهمیییییی

نمیییییی

چقدر آروووووومممممممم با بالشت خیس با دندوننننننن خونیییییییی

نمیبخشمممممممممممممممممممممممممممم 

انرژی منفی؛×

سلام ...این وقت شب از روی ناچاری به اینجا پناه آوردم 

گاهی وقتا میگم نیازی نیست بدی های دیگران/بخصوص خانوادم / رو اینجا ذکر کنم  ولی خدایش تنها چیزی که آرومم میکنه نوشتن توی وبلاگمه‍...چون فعلا کسی پیداش نکرده‍... که سرزنشم کنه بعضی چیزا رو آدم نمیتونه دوام بیاره باهاشون خواه یه حرفی باشد که با یک کلمه ادا شود مثل/افریته‍،../ خواه کاری باشد که تو ازش بی خبر باشی /نامزدی برادرت بدون گفتن به خواهرش/ گاهی وقتا به این یقین ایمان میارم که من اضافیم جز بچه‍...های خونه نیستم ولی بازم از ناچاری میگویم گذشت خوب است:| 

آدم نمیتونه‍....جلوی هر حرفی دوام بیاره مثل گفتن تو زشت ترین دختر دنیایی اونم از زبان برادرت که با تمام جدیت میگوید ، و دقیقا این حرف را از برادر کوچک هم بشنوی /یاهم گفتن کلمه افریته‍...ای از هر دو برادر / یا هم ندونستن نامزدی هر دو برادرات / تصمیمم رو به تمام جدیت میگیرم میخواهند آدما هر حرفی بزنند پشتم بگویند کینه‍،..ای ، بدبخت ، زشت ، نفرین شده ، ولاغیر ،ولی میخواهم پشت کنم به وجود همه شان چه وجود خارجی اشان در زندگی ام چه داخلی اشان  /فکر نمیکردم این سادگی ام این مهربانی بیش از اندازه ام کار دستم بدهد ولی داد اون از خاله‍....ام این از خانوادم ، دیگر بسنده میکنم : نقطه‍....

± شاید در اینجا رو هم تخته‍...کردم و در دفترم نوشتم تا همیشه در خاطرم باشد حرفها و ناسزا گویی شان را :|

خدایا تنها تورا دارم فقط خودت، دستم را بگیر(|:

نیمه‍...تنهایی + ولاغیر:)

سلام:*)

بدون نوشتن خیلی چرت و پرت گوییهآ میرم سر اصل مطلب ، حس نوشتن نیست بدلیل سردرگمی ها و چون هیچ چیزی مشخص نیست اجازه نمیدم به خودم هر حرفی رو ثبت کنم +_+

نمیدونم بگم خوبم یا بدم ؟؟ شاید شما بهتر بدونید :)

گاهی یه مسافرم و اما گاهی یه خانه نشین چرت و پرت گووو:| اگر خدا بخواد قرار است اون چیزایی که گاهی توی رویا بهش فکر میکنم اتفاق بیوفته  یعنی خدا به دل منم نیم نگاهی انداخته‍....(: 

راستی نمیدونم پستای قبلی منو دیدین یا نه‍... من آرزوم بود تنها باشم در خونه‍...و به مشغولیاتم برسم و از اتاق فرمان خبر رسید برادر جان وسطی نامزد کرده‍...(بماند که کسی به من نگفت:/) و من الان تقریباً نیمه‍...تنهام :)) واین یکم باعث دلگرمی من میشه توی همه‍....ی لحاظها :) بماند که کوتاهی هم میشه‍...(: 

± امام رضا دست دخترک آرزو به دل را نمیگیری ؟؟ یادت نیست تو پارسال چقدر من ناله کردم چقدر زجه زدم که بیام پاپوست ها یادت نیست کلا ناامیدم کردی الانم وقت هست پست ناامیدم نکن:)) 

منتظر جوابتمممم اماممم رئوفمم:))

پ ن :راستی یادم رفت بگمممم من خواهر دار شدم اونم الگوی یه خانم کوچولو قدم نو رسیده‍....(: بچه خاله‍...جانم دختراست:)))

خدایا کمکم کن:|

سلام:))

خدایاااااا خودت کمکم کن تورو  به اسم قشنگت کمکم کن :|

داغممم این خوشی رو ازم نگیر تورووووو خدااا:|

ناراحتی + بی پولی ولاغیر:|

سلام:))

حس غربیگی تمام وجودمو گرفته‍...تمام دیشب را با بالشتی خیس گذراندم وقتی صدای خندم بین حرفاش میپیچید میخندیدم یهو تمام کاراش واسم مرور میشد و دوباره بغض امانم نمیداد و ریز و ریز اشک میومد پایین ،خدایا من کی از پس این حرفا و تجدید نظرات راحت میشم :|| کی ؟ کی؟ ها خدا مگه‍...قرار نیست این هدفی که من در پیش گرفتم تو هم کمکم کنی؟ ها؟ خدای قشنگم نمیتونی واسه این دهن آدما یه قفل بسازی که قفل سازم نتونه بازش کنه‍...؟؟ اگه میتونی دستتو بذار رو دهن من جای قفل ،تا جایی که کم میارم ورندارم حرف دلمو سفره ناهار هرکسی کنم که گشنه‍...اس حریصه‍...\: خدایش من اول باید سعی کنم این زبون و دهنم رو با کنترل قبلی عقلم مدیریت کنم بعد تغییر کنم :|| خدا خیلی دوستت دارم (i love you God) اگه‍...روزی لازم باشه به هر زبانی بهت میگم دوستت دارم :)) تنها تویی که جایی واسه تسکین دردام پیدا میکنی ،من پدر و مادرم دوست دارم هرچند هرکدوم واسم کم کاریم کردن و ناراحتمم کردن ولی با این وجود خیلی دوسشون دارم خب پدرمه‍.. دخترشو دوس داره ولی با فکرایی که از قدیم بهش ارث رسیده اجازه نمیدن که به دخترش ابراز دوست داشتن کنه‍...خب اونم مادره‍...من بدون وجودش حتی یه لحظه بعد از بودن مادرم رو هم نمیتونم تصور کنم چون زنده نمی مونم:||خب گاهی مجبورم جواب تک به تک حرفاشونو بدم تا کسی یادش نره حالا که فرزند آخرم حقی ندارم چرا منم حق دارم از حقم دفاع کنم دیگه‍...دلم میخواد برم خرید برم پاساژای شهر رو بگردم برم با یه دوست عزیز یه کافی شاپ دنج و هعی از بچگیامون حرف بزنیم ، و هعییییی هر هر کر کر بهم بخندیم :) (کاش دانی بود کاش صبی بود)/دانی و صبی دخترای مهمونای شیرازیمونن، اینقدر گلن وقتی شبا خونمونن اونشب عشق است واسه ما:))/ و اما داشتم میگفتم حسابی دلم  خیلی چیزایییی میخواد که قابل تصور نیست :\/\/ ولیییییی ولییییی وضع مالی به صفر رسیده‍....که حتی از خریدن یه بستی۵۰۰تومنی هم حراس و ترس دارم :| مسخره نیست بخدا وضعم خیلی داغونه‍...منتظر پولیم که قراره‍...بابا این سری کارت به کارت کنه‍...چون میگه تو وقتی پول رو بهت میدم فوری میری باش خرید و یه مشت لباس میخری  که ارزش نداره‍...

توی این لیست خریدای این ماهم یه‍...لیوان کافه ای میخوام و یه مدل خودکار رنگی رنگی که من دنبالشم:)) و باید یه مقدار پول به دوستم بدم :) و یه مقدارم باید هزینه‍.،. لباسای تیر ماهیم رو بدم :|| 

و اما روز دختر واسم هیچی نگرفتن (: اشکالی نداره‍... چون واسه مامانم و بابام هیچی نگرفتم روزشون ولی برا بابا کیک پختم :)) اشکال نداره:*)

روز دختر دوستای شیرازی خونمون بودن صبی که با عزیزش دعواش شده بود اون لحظه‍...ناراحت بود ولی دانی همین که شام داشت میخورد بلند صدام زد پرستش تا برگشتم نگاش کنم گفت جیگرتو بشم :)) روزت مبارک عزیزمم منم گفتم مرسی عشقم همچنین:)) ولی حسابی اون شب خوش گذشت:)) کاش دوباره بیان پیشمون:)) و اینم از این:)) امسالم مثل همیشه سفری در پیش نیست:))

±خوشحالم مگهان دوباره دست به قلم برد :)) عزیزم از خداوند میخواهم قلبی پاک و دلی قشنگ و زندگی رویایی نصیبت کند و غم آخرت باشد مرگ این عزیز :))

و اما:)

سلام:))

امروز از اون روزای سوپرایزی بود :))

رفتم خونه عموم و خونه بابا بزرگم ، بماند اون قضیه بله برون دختر عمومم پیش کشیدم :))

و کلی غر غر و غر زن عموم  و منم همچی رو راست و حسینی بهش گفتم ،حتی یه چیزی هم بدهکار شدیم :|| خلاصه‍...اون قهر رو باطلش کردیم و آشتی کردیم و امیدوارم زن عموم دوباره خرابش نکنه‍...(: خیلی خستمه‍.../:

راستی میشه‍...اخلاق آدما تغییر کنه‍...میشه رفتارشون تغییر کنه‍... میخوام همچی رو از نو بسازم میخوام خیلیا رو ببرم توی لیست سیاه زندگیم و هرچی گفتن رو به روشون فقط یه‍...لبخند بزنم ،گاهی یه لبخند کلی حرف رو به آدم میرسونه‍...میخوام اون چیزی بشم که بقیه در مقابلم هستن و منم مثل خودشون بی تفاوت باشم و اون بی تفاوتی رو بذارم به حساب مهربونیم همونجوری که خودشون حساب میکنن:)) یه‍...تغییر یکم فرصت میخواد کم کم پله به پله ، پا به پا و اما در آخر یه دنیا تغییر :)) من باید تغییر کنم وگرنه زندگیم به باد میره‍...میخوام یه چیزایی رو حذف کنم تا به چیزای دیگه برسم ، واقعیتش من خیلی خوب بودم هم واسه‍...خانواده مادرم هم پدرم ولی بهم ثابت شد اینا به خوبی های من بی تفاوت هستن و نمیبینن این مسئله‍...رو و امیدوارم خدا جواب این بی تفاوتی رو بهشون بده‍...مخصوصاً اونایی که حرفا رو فقط از طرف من میزنن و میگن پرستش باعث شده فلانی قهر کنه‍...با خانواده شوهرش یعنی دلم میخواد جرش بدم وقتی این حرفا رو چرتکی پرتکی میزنه و یکم فکر نمیکنه‍...میبینمت چقدر احترامت میکنن خدایش الان که گفتی پرستش فلان حرفو زده که خدا میدونه نزدم بخداوندی خدا که کسی بالاتر از خدا نیست من بخاطر زن چش سفیدش پشت به خانواده پدرم کردم ، خدایش میبینمت ه‍عه‍...|: خدایا خودت بزرگی به امید خودت (: 

± یه‍...تغییر حسابی لازم دارم :)) 

± من میتونم:))

روز دختر مبارک

سلآم:))

روز دختر مبارک باشه‍...❤ به همه دخترای بلاگستون و روی زمین:))

هندزفری و سوپرایز من :)

سلام به دختراااا :))

روزمون پیشاپیش مبارک ،دل پسرام آب چون ما روز مخصوص خودمون داریم ولی اونا ندارن :))

دلخوشی وقتی نداری از هیچی خودتو الکی خوشحال میکنی :))

مثلاً : من بعد یه سال فهمیدم بابامم هندزفری داره ولی استفاده نمیکنه و کارتونشو انداخته دور منم مثلا آمدم نگاه کارتونش کنم با یه هندزفری سفید خوشگل رو به رو شدم وای جیک ثانیه‍...ای قاپیدمش و به کسیم نگفتم بین خودمون باشه وا بابامم نمیفهمه  /بهش نگیدا مال خودمه‍...من ندارم یعنی دارما اونم از گوشی نوکی داداش قاپیدم کسی نفهمید  ، من دزد نیستماااا از این فکرا نکنیدا من چنین حسی نسبت به هندزفریای خانواده دارم :))

± به بابام میگم فردا چه روز قشنگیه مگه نه میگه ببینم تو چه برنامه‍...ای واسه من داری  منم با کمی خنده ملیح نه بابا من کی واسه شما برنامه چیدم اصلا من کی باشم برنامه بچینم :/ بابا با کمی خنده خدا کنه‍...همین باشه :)) میگم بابا پول من چی شد میگه بگو پول میخوام نگو فردا چه روز قشنگیه‍...❤ من : بابااااااااا ،بابا: جان :/ من: فردا چه روزیه ؟؟ بابا: روز مرد با یه لبخند گنده  من : بابااااااااااا :|  بابا: اههههههههههه فهمیدم روز دختره‍...❤ من : خب میخوای چی تقدیم کنی ؟؟ خب پولتو میدم بهت :))  من : اون که مال خودمه‍.... بابا: حالا ببینم چی بشه/من با خودم گفتگویی به این نتیجه رسیدم : بابا همون پول خودمم نگیره ازم کلی شاهکاره چه برسه کادو روز دختر بده بهم :))

± آقا ما به این نتیجه سراسر زنانه رسیدم که قید بابا رو بزنم از مامان هدیه بخوام :)) قربون مامانم بشم هیچ وقت نه نمیگه‍...ببینم الان دلش بسوزه بگیره یا بگه وای خدا تو توی همین ماه دوتا روسری دوتا شلوار ازم خریدی تازه تو مانتوهاتم هنوز از عید که خریدی نپوشیدی :| و منم همون هندزفری که ازشون قاپیدم بزنم بهحساب روز دختر :| بیخی اینم شد زندگی :)) آخه چرا دختر درست کردین که‍.... الان توش موندین :/والا :| یه عشقم نداریم وارداره بیاد خونمون ناز و ماز بکشه بعد کلی سوپرایزت کنه :||| البته بهتر که نیست باید حرص اونم میخوردم :))) سوپرایز مامان بابام اینه : پری فردا میخوایم بریم خونه باباجون من خر ذوق میشم نکنه اونجا حکم شمالووو داره واسه من دیگه از ذوق میمیرم وقتی میریم باباجون بدلیل آلزایمر مارو از گرما و تاریکی میکوشه لامپ میزنم میگه روشن من تورو میبینم روسری سرت نیست چرا لامپ میزنی من  کولر میزنی میگه تو خیلی نفهمیا میگم چرا میگه هوا به ای خوبی تو مریضیا  و مشکل داری و من  و وقتی میخوابم روبروی کولر تا نیاد خاموش کنه با عصا کلبود شکافیم میکنه از بس که میزنه طرفتم و من  و در آخر با داااااد بابا جووووون من میرماااا خیلی ریلکس میگه خو برو اینجوری خرجمونم کمتره و من این میشم  خلاصه سویرایز ما اینه:|| 

میگن خبرای خوش در راه است و من با کلی شک میگم اینا خوابه نه خبره‍....(((:

همین :|

موضوع : هندزفزی و سوپرایز:))

مگهان❤

سلام :)

به دوست وبلاگیمون مگهان عزیز تسلیت میگم بخاطر مرگ عزیز از دست رفتشون  ×_×

ما که چیزی از دستمون بر نمیاد برای دوست عزیزمون انجام بدیم پس چه خوب که یه فاتحه بخونیم تا حداقل بتونیم خودمون رو شریک بدونیم توی غمش 

±مگهان جان بازم تسلیت میگم به تو و خانواده گرامیتون ، انشاالله غم آخرتون باشه عزیزم خدا بهتون صبر بده 

زهی خیال باطل:|

زهییی خیال باطل:||

من چی فکرمیکردم چی شد خداوکیلی:||

حق با مامانم بود واقعا من اشتباه میکردم اشتباه محض اینو خیلی وقت پیش بهش پی بردم و هی خودمو سرزنش کردم ولی گفتم اشکالی نداره ولی کاش همون موقع بزرگترین عبرت زندگیم رو گرفته بودم کاش ای کاش:||

خدایش همینجا قسم میخورم دیگه کوچکترین حرفمم به کسی اعتماد نکنم بگم بخدا عاقبتش خیلی بده‍... من پشیمونم ولی دیگه سودی نداره سودش رو اون کسی برد که چوبش رو به من زد :|| 

اگه نوبتی باشه نوبت منه خانمی که تا کسی پیشت نیست دستت به دامن منه و نون منت خوری رو میخوری تا آدما دورتو میگیرن یادت میره راز رو نمیشه هر حرفی حساب کرد و به زبون آورد :||

مار زخمی مواظب باش :||

چوب خدا بی صداس :|| میبینمت :||

هدیه‍...عزیزم :))

سلآم :))

آمدم قشنگترین حس دنیام رو اینجا ثبت کنم :))

چن سال پیش بابام روز جانباز یه قرآن با ۵۰هزار تومن سپاه بهش هدیه داده بود و بابام پولش رو بین من و داداشم نصف کرد و به او ۳۰تومن داد به من ۲۰تومن و قرآن رو هم داد به من گفت دخترم اینو میدم بهت بخونیش یعنی من واقعا حس چنین چیزی رو نمیدونستم :| منظور بابا این بود که من ختمش کنم / ولی جدای اینکه بابا بهم داد ختمش کنم چن سال توی دکوری خونه خاک خورد و تا اینکه دوسال پیش سرعقد داداش من یادم بود که قرآن نبردن محضر قرآن خودمو بردم برا سر عقد بخونن :)) 

وقتی میخواستن خطبه عقد رو جاری کنن شوهر خالم بهم گفت سوره مریم رو پیدا کن و بده بخونن منم پیدا کردم و بهشون دادم ، وقتی قرآنشون تموم شد یادشون نبود قرآن مال منه‍...❤ روی برگاش رو زن داداش بوس کرد / و اون بوسه سر عقد رو قرآن من یادگاری موند و دیگه پاکم نمیشه/اما من امسال عهد بستم که به حرف بابام عمل کنم و قرآن هدیم رو ختمش کردم و اما یه چیز جالب تر الان فک میکنم هنوز یه ماه از ماه رمضون نگذشته‍...یه قرآن زیبای عروس هدیه گرفتم از داداشم و اینو من دیده بودم توی خونه و همش با خودم میگفتم یعنی میدنش بهم بعد گفتم خودشم هدیه گرفته چطوری دوباره میخواد به منم هدیه بده خلاصه دیشب سرم داد کشید بماند سر چی این پست قشنگم خراب میشه :)) و امروز بهم یه قرآن زیبا هدیه داد :))  و من بسیییی ذوق دارم و هیییی میبینمش و بوسش میکنم :)) میخوام شروع کنم خوندنش همیشه که ما نباید دنبال دلیل باشیم واسه قرآن خوندن اونم حتما ماه رمضون که خدا مارو خونش دعوت میکنه چی میشه عادی خودمون خدامون به خونه هامون دعوت کنیم ها ؟؟ سعی میکنم قبل از یه تصمیماتی که دارم قرآنمم کنارش بخونم :)) امیدوارم به خودت خدای خوبیها :))

±توی یه ترک بزرگم که اگه ترکش کنم به خیلی چیزا میرسم و یک قدمی که ترک کردم خدا برام یه قرآن قشنگ هدیه فرستاد ببینم آخرین قدم چقدر سرشار از هدیه های خدا باشم :))

±عکس قرآنم رو به زودی زود میذارم و ببینیدش:))

±photo❤

عصر جمعه :|

سلآم :))

چرا این همه عصر جمعه سنگینه‍...❤

این چه حس مزخرفیه ،که من دارم حوصله نذاشته‍... حالم بده ،دلم گرفته فقط دوس دارم جمعه ها جمکران باشم و بشینم رو به روی یکی از درهایی که وارد میشن و بغضم رو سر بدم و هعی با خودم بگم پرستش تو کجای کجا چرا خودتو گم کردی چرا دیگه مثل قبلا حوصله نداری چرا وهزاران هزار چرا میاد روی لبم اون لحظه :|| خدایا یعنی میشه اون چیزایی که من میخوام ، نمیدونم خودمم سر در گمم هرچقدر روزا میره جلو تر اه و افسوسم بیشتر میشه ،واقعا این گرما هیچ رمقی واسه هیچ کاری واسم نذاشته دلم میخواد یا بخوابم تا بیام نت دور بخورم و همینطورم روزام میچرخه /کل روزو تقریبا نصفش با آهنگ گوش دادن میگذرونم/واقعا چه برنامه ای ریخته بودم چی شد :| دلم میخواد از اینجایی که زندگی میکنم فرار کنم فقط فرار کنم و راحت شم :| ولی خدایش جایی رو ندارم که برم از همه خسته و بیذارم :|

+این بود هصر جمعه ساعت ۲۰/۱۵دقیقه‍...❤

انتخاب رشته +ثبت نام :)

سلآم دوستای گلم :))

خیلی وقته حس نوشتنم نمیاد حرفام یه لحظه سر زبونه که دوس دارم بنویسمشون / ولی یهویی پرواز میکنه‍...میره صد کهکشان اونورتر :)) حس عجیبیه مرداد و هوای گرمش داره همه رو دیونه میکنه الخصوص /من/ با این هوا فک میکنم دیگه آخرای روز زنده مونده  ^_^

رفتم و انتخاب رشته‍...رو انجام دادم و ثبت نام مدرسه جدید رو هم امروز به پایان دادم :))

روز دوشنبه ساعت ۸ حرکت کردم و  با تمام جرأتم هی میگفتم من میتونم از اول شهر برم پیاده روی کنم تا مدرسه ولی واقعا مثل یه مرداب خالی بود :|)  وقتی حرکت کردم تا نیمه‍...های راه هی به خودم فوش میدادم بعد یهو گفتم کاش میشد تاکسی بگیرم و برم راحت میشم از این هوای داغ ، ولی بعد گفتم دختر دیونه تو که همیشه شبا پیاده روی میری کل شهرتو میگردی حالا به همین زودی جا زدی :)) چشمتون روز بد نبینه‍...)): تا رسیدم مدرسه قلبم تلاپ و تلوپش بقدری بلند بود که خودم میشنیدم ، گفتم الانه‍...سکته کنم :| تند تند رفتم خودمو به مدرسه خالم اینا رسوندم (اونجایی که خالم  معاون هستش) و خودمو به آبسردکن رسوندم دیدم داغه گذاشتم خنک بشه بعد بخورم همین که آب خوردم آوردم بالا و هرکاری کردم خوب بشو نبودم یه آن چشام سیاهی رفت پرت زمین شدم / وقتی دیدم دو نفر دارن از دفتر مدرسه بیرون میان فوری خودمو جم و جور کردم و رفتم داخل مدرسه خودمون خلاصه‍...خدا انگاری دلش سوخت که جونمو بگیره رفتم دیدم یه خانم آمد گفت من جای مدیرم رفته اداره :|| رفتم داخل با اینکه گرم بود ولی انگار وارد بهشت شده بودم :*)) باور نکردنی بود حداقل واسه‍...من یکی باورنکردنی بود بخدا ،خلاصه‍...مدیر یه نیم ساعت بعد آمد و اسمم رو نوشت و گفت چه رشته‍...ای میخوای بری ؟؟ گفتم تجربی /گفت تو که معدلت خوبه بیا برو ریاضی  گفتم خانم نمیتونم واقعیتش هیچ علاقه‍..ایم ندارم گفت باشه هرجور میلته/خلاصه ما بنا به دلایلی پرونده ثبت نامم ناقص بود و دوباره برگشتم به مدرسه‍...قبلیم :||

بماند که اینقدر زجر کشیدم تا خودمو به یه سوپری رسوندم هر جام سوپری میدیدم وارد میشدم :)) با یه /عرق بیدمشک/ و یه /یخ در بهشت /یه قمقه آب/ و...خودمو به نوشت افزار دوستمون رسیدم :|| با یه دختر گل یه سال کوچیکتر از خودم آشنا شدم که قلب رئوفی داشت خدایش  باهاش دوس شدم /یه سال ازم کوچیکتر بود/ولی خدایش خیلی پاک و بی ریا و ساده بود خیلی ازش خوشم آمد ★_★ و نیم ساعت کمتر خودمو به مدرسه رسوندم و رتبمو گرفتم /کارنامه‍...ام مهر و امضا شد/تا مدرسه قبلی به خونمون راهی نیست. خلاصه وقتی رسیدم خونه لباسمو انگار باهاشون انگار حموم کرده بودم :)) تا دیروز بی رمق و خسته بودم :\

± ولی امروز خداروشکر با پدر رفتم و با کلی استقلال قبلی رفتم داخل :)) مدیرش داشت به بابام میگفت آقای فلانی دخترت رو بفرست رشته. ریاضی:|| بابام گفت والا هرچی دخترم خودش بگه نمیشه یه سال بره ریاضی بعد تجربی بخونه ،گفت آره میشه :)  من دیگه یکم زیرش زدم تا الکی تحمیلش نکنن بهم  و با پدرجان آمدیم خونه‍...★ و از این گرمای بد مرداد فرار کردم :))

±خلاصه تجربی شد رشته‍...بنده :)) 

±راستی از مشاورم هر چند ناراحت بودم و  خودش هم مقصر بود  ولی عذر خواهی کردم و همینطور خدا منو بسیار دوست داشت که لحظه ای که رفتم برنامه انتخاب رشتمو بردارم از اداره مشاور آمده بود بازدید /یه آقا و یه خانم /واقعاً آقاه‍ه سنگ تموم گذاشت واسم و حرفام رو تمام و کمال قبول داشت و میگفت شما میتونی بری و موفق خواهی شد و فقط یکم همت و یکم تلاش که اگه این دوتا رو داری واقعا میتونی توی رشته تجربی موفق بشی ولی خانمه موج منفی مشاور رو گرفته بود ولی من با حرفام بهشون تقریبا فهمیدن توی هدفم سفت و سخت محکمم :)) در آخر از مشاور معذرت خواهی کردم وبخاطر تند رویم در اخلاقم:)) و مشاوره اداره هم آرزوی موفقیت کرد و رفتن /مرد میگفت روشونو کم کن سال دیگه آمدیم دبیرستان هاجر بهشون بفهمون تو موفق میشی/ :)) منم یه چشم محکمی گفتم و ازشون خدافظی کردم :)) 

±کاش رنگ مانتومون قشنگ و شیک باشه :/ کاش من تا اون موقع لاغر بشم و مانتوم شیک و خوشگل باشه بهم :))

چالش★


چالش اگه‍....بودم؟

از طرف مجتبی-یاس ارغوان دعوت شده‍...ام:*)


چالش اگه ... بودم؟؟؟

✘ اگه اسم پسر بودم؟؟؟محمدطه‍...❤

✘ اگه اسم دختر بودم؟؟؟ عطیه‍...❤

✘ اگه نوشیدنی بودم؟؟؟قهوه تلخ / شربت نعنا:*)

✘ اگه ماشین بودم؟؟؟فراری

✘ اگه بازیگر بودم؟؟؟نیکی کریمی /ترانه علیدوستی 

✘ اگه میوه بودم؟؟؟  سیب گلابی

✘ اگه رنگ بودم؟؟؟سورمه‍...❤ای

✘ اگه بازیکن فوتبال بودم؟؟؟مهدی طارمی 

✘ اگه بازیکن والیبال بودم؟؟؟سید محمد موسوی

✘اگه صفت بودم : من+تو=ما

✘اگه رمان بودم؟؟؟پرستش/هوس های دخترانه‍..❤/پریچهر

✘اگه فیلم بودم ؟؟؟ترانه‍...❤مادری/فاصله‍...ها/بآران

  اگه خواننده بودم؟؟؟مهدی احمدوند/بنیامین بهادری^_^

✘اگه ساز بودم ؟؟؟ویلن


✘اگه بازی بودم ؟؟؟موتور سوار:*)


✘اگه هنر بودم ؟؟؟ طراحی


✘ اگه شغل بودم؟؟؟دکتر❤


✘اگه شهر بودم؟؟؟رشت/مشهد/همدان/اصفهان


✘اگه ورزش بودم ؟؟؟والیبال


✘ اگه غذا بودم ؟؟؟ماکارونی


✘اگه گل بودم ؟؟؟نرگس


✘ اَگ.. حِس بودَم؟؟؟چشم_بینایی


✘اَگ.. لِباس بودَم؟؟؟شال


✘ اَگ.. دَرس بودَم؟؟؟ شیمی/زیست/فیزیک❤


✘اَگ.. شئ بودَم؟؟؟مداد


✘اَگ.. کـِشوَر بودَم؟؟؟ایران


✘اَگ.. سِنـَّم دَس خـُودَم بود؟؟؟۱۸


✘اَگ ..گـُنا ه بودَم ؟؟؟ خودکشی


✘اَگ ..تاریخ بودَم ؟؟؟۱۳۹۴/۱/۸


★★★★

از دوستان عزیزم :*)

فهیمه‍..❤/خاله‍...❤بهامین/سحر/دلژین/چوپیا/ گلبهار/مرجان

آقا امین/داداش امیر/فاطمه/مگهان/فاطیما و بقیه‍...دوستان عزیزم :*)


❤خوشبخت بشن ❤

سلام:)

هیچ حالم خوب نیست :|

اون شب هم مثل شب بهاری سه سال پیش اولش با رقص و جیغم همراه بود ولی از وقتی که او رو با عروسی که عروس قلبی او نیست دیدم نفهمیدم مفهوم کلمه تحمل چیه‍...❤ بینوا اشک میریختم و او هم بخاطر آرومی من تمام لحظه های اون شب رو توی آشپزخونه گزروند تا حداقلش یه نگاهش با من گره بخورهه‍..❤ تا ۳ اونجا بودیم دی جی تا ۲/۳۰خوند ولی شاید بار نکردنی باشه ولی داماد حتی نسبت به زن شناسنامه ای اش هم غیرت نداشت با تنی تقریبا عریان میرقصید و یه نوع جشن مختلط زن و مرد بود و همه جا پر بود از مرد ،تمام لحظه اش درون پذیرایی نشستم که حجله را بسته بودند :| و با دیدن عکسشان فقط زار میزدم و حتی نتونستم بهش خیره بشم چشمم رو دوختم به گل عروس و آرزوی خوشبختی کردم ^_^ ایشاالله خوشبخت بشید ❤

دغدغه‍..های من

سلام(:

حس میکنم امروز روز پر پیچ و خمی باشه‍...حتی شده واسه من ، خوشحالم بسیار زیاد حتی مرزی هم واسه خوش حالیم ندارم فقط میدونم دلیل خوشحالیم خوشبختی پسر خالمه‍...❤ خیلی دوس دارم باشم توی جشن امشب ولی هیچ چیزی قابل تشخیص نیست واسم پر از ابهامه‍...میترسم امشبم مثل شب بهاری سه سال پیش بغضم ناگهان بترکه‍...و نتونم آرومش کنم ولی فک میکنم اینسری یکم فرق کنه‍..جای گریه خنده رو لبامه‍...❤  کلی روز شماری اینروزا رو میکردم حالا که رسیده موندم چه انتخابی کنم (: 

خیلی خوشحالم داره سرنوشتم خوب پیش میره البته کلی بد بیاری داشتم توش هنوزم هست ولی من از دید خوب نگاهش میکنم ، یکم استرس دارم از همه لحاظ از یه طرف ترس تمام وجودمو بخاطر انتخاب رشته گرفته نکنه نتونم برم رشته مورد علاقم از یه طرفم میترسم همه برنامه هایی که ریختم بره هوا :|

واقعا موندم :|

کاش یکی رو داشتم دلداریم میداد :(

خداجونم حالا که کسی نیست کی بهتر از خودت نمیخوای دلداریم بدی نمیخوای آرومم کنی ،نمیخوای آرامش بهم بدی ،خدایا خودت همچی رو درستش کن اونجوری که من میخوام ^_^ ممنون میش خدا جونم :)

انتخاب رشته‍...(:

سلآم ^_^

من امروز رفتم دنبال کارای مدرسه‍..ام و انتخاب رشته :|

این مشاور بد عنق همه رو از زندگی سیر کرد یکی رو میبرد فنی حرفه ای ،یکی رو میبرد معارف واقعا من تحمل اینو نداشتم که ببینم زندگیم رو بخاطر دوتا کلام حرف مشاور به باد بدم ،آقا بچه مردم با کلی امید و آینده آمده میگه میخوام برم تجربی لابد فکر بعدش هست تا آمده میگه من این رشته رو میخوام ،کل حرفاش شده بود شما نمی تونید نمی کشید آخرش بدبختی و تجدید آوردناتون و همینجور موج منفی میداد و نمره بچه ها رو بلند میخوند من واقعا اعصابم خورد شد و خونم جوش آمده بود نمیتونستم ببینم یکی دیگه داره جام تصمیم میگیره در صورتی که خانوادم انتخاب نهایی رو به عهده‍...ی  خودم گذاشتن خلاصه‍...نوبت من که شد گفت تو با این نمره هات میخوای بری بشینی این رشته‍...خیلی جدی گفتم من این توانایی رو در خودم دیدم و قبلا کم کاری کردم الان میخوام جبران کنم و برنامه دارم واسه رفتنم به این رشته ،خیلی واقعا اعصابم خورد شد آمد جلوی ولی بچه ها نمرات رو خوندمقاتی کردم گفتم خانم شما نمیتونی آروم حرف بزنید نمیتونید نمره بچه های مردم رو بلند نگید شاید یکی دوست نداشته باشه ،فهمید من ناراحتم کلی معذرت خواست جلوی همه ، منم بهش گفتم شما کلی توهین کردین حالا دیگه جای معذرت خواهی نداره ×_×

واقعا بقیه تصمیمشون با خودشونم مشخص نبود مثلا کلی از دوستام میخواستن برن تجربی اینقدر این خانم رو مخشون رفت همشون تجربی رو یه غول بسیار بزرگ دیدن و پشیمون شدن و رفتن اکثریاشون یه رشته چرت نشستن که حتی یکیش انگاری دست خودشم نبود بعد که واسش انتخاب کرد آمد بیرون کلی پیش من ناله کرد من رشته تو رو میخوام این خانم اینجوری واسم انتخاب کرد و کلی آه و ناله :|

آخه خدا رو خوش نمیاد اینجور کار کردن رو واقعا واسشون متأسفم ، ولی با حرفایی که بهش زدم توی همون قدم اول همون سه تا اولویتی که زدم رو انتخاب کردم و بدون هیچ بهونه ای و من تصمیم رو از دوسال پیش قطعی کردم و خانوادم در جریان همچی بودن من با کلی افراد حرف زدم و بهترین کسایی که منو مشاوره دادن و بهم کلی چیز فهموندن یک نمونه عالی همین خاله عزیزم بهامین که همتونم میشناسیدش و غیر از ایشونم کلی توی دنیای واقعی من از اینو اون تحقیق کردم و واقعا تصمیم نهایی رو گرفتم خلاصه‍...باید انتخاب رشته‍...ام بره سازمان هدایت تحصیلی و مشخص میشه من کدوم از سه اولویت رو میتونم انتخاب کنم  ، واقعا خیلی مسخره شده این انتخاب رشته ها آدم تکلیفش رو نمیفهمه نظرت رو میدی یکی دیگه جات تصمیم میگیره‍...(|:

±هنوز مشخص نیست رشته انتخاب شده من ، امیدوارم هرکدوم که برام مفید باشه همون باشه (:

ولی خدایش یه کاری کردم کارستون که کلی مدیر توش موند ^_^

و از هفته بعد پنجشنبه من میرم کلاس ریاضی و از الان شروع میکنم درس خوندن که بقول مامانم واسه اینکه موفقیتم رو هم بهشون نشون بدم حالیشون کنم :*)

خدایا خودت کمکم کن :)

یک سالگی وبلاگ^_^

 سلآم (:

آدم باید اینقدر عاشق باشه‍...که یادش بره‍...دفتر خاطراتش یه ساله‍...❤ شده وبلاگ قشنگم از اینکه‍...یک سال از بودنت و به قلم من نوشتنت میگذرد هم به خودم هم به فقط خدا تبریک میگم ،امیدوارم عمری باقی باشد تا زنده‍...ام از خاطراتم بنویسم حتی شده‍...یک خط^_^

یک سالگی وبلاگم مبارک


گنگ نوشت،از آدما ★_★

سلآم ^_^

گاهی دلت میخوادبی مقدمه‍...شروع به نوشتن کنی مثل الان ولی نمیشه‍...

چون حرفم نمیاد چون نمیدونم از کجا شروع کنم 

دلم بی اندازه گرفته‍...انگاری وقتی از آدما تعریف میکنی گرگ میشن واست چرا !!

گرگ که هیچ کنیه‍...ی بقیه‍...ام توی دل تو خالی میشه‍...(❤)

من نمیدونم چه هیزم تری به بقیه‍...فروختم که چش دیدنم رو ندارن ، واقعاً موندم |:

از حسودیه‍...یا چیز دیگه‍...ای (|:

شاید خیلی گنگ نوشتم ،شاید روزی یادم بره‍...❤ و خیلی شاید و باید های زیاد دیگه‍...ok


حجاب و عفاف مبارک(:

سلآم ^_^

فقط امدم بگم روز حجاب و عفاف مبارک :)


سنجاق شده‍...❤

سلآم ^_^

سنجاق شده‍...❤

سنجاق (۱)

نمیدونم اینو نوشتم یا نه‍...ولی حس میکنم ننوشتم

توی ماه مبارک یه شب آمدم لباسای بابا رو اتو زدم موقعی که‍...خواستم ببرم روی چوب لباسی بذارم حس کردم پلاستیک داره خش خش میکنه‍... ولی با خودم گفتم آخه نه‍...پنکه روشن هست نه من پام به پلاستیک خورده‍...وای نه چراغ رو روشن کردم دیدم ماره  دوتا پا داشتم دوتای دیگم قرض گرفتم با لباسا برگشتم پیش بابام گفتم بهش اما بقیه انگاری حرف منو باور نداشتن و هعی میگفتن تو چشات اشتباهی میبینه‍... خدا از سر تقصیرات من بگذره‍... مجبور شدم دروغ بگم و به بابام گفتم روی چوب لباسیت دیدم ^_^ بابا هم انگاری ترسیده‍..بود رفت داداش رو صدا زد دوتایی کشتنش :)

از اون روز به بعد هی بهشون میگم قهرمان زندگیتون منم اگه نیشتون میزد خدایش چیکار میکردین  واقعاً شهامت خرج دادما هرکدومش بدون همون لحظه‍...جیغ میزدن ولی من آروم آمدم صداشون زدم  خلاصه‍...جون همشونو خریدم ^_^ پرستش فداکار ★_★

سنجاق (۲)

شبای آخر ماه‍...رمضان خونه‍...خودمون بودم و تا صبح بیدار بودیم با مامان یعنی شب آخر خودمو مامان تنها بودیم و آمدیم غذا ظهر داداش و مادربزرگ رو درست کردیم  چون ما همیشه‍...روز عید فطر و نوروز خونه‍...پدر بابام هستیم ^_^ عصرش رفتم شیرینی فروشی و دوتا بسته شیرینی برا سر قبر پدربزرگم و مادربزرگ مامانم خریدم و رفتم خونه کمک مامانم لگیمات (یه نوع شیرینی جنوبیاس)پختم و سفره آخرین افطار رو پهن کردیم و اذان شد افطارمون رو خوردیم :) خلاصه‍...فردا صبحش طرفای  ساعت ۴بود یکم دمپختی گرم کردم و وداع با رمضان رو رفتم ^_°^ و بعد اذان نمازم رو خوندم مامان بلال رو آتیش گذاشت خوردیم باهم و داداش از مسجد آمد ساعت۶بود بهش گفتم منو میبری قبرستون گفت باشه ولی همین الان باشه‍...گفتم باشه‍...بابا بدون صبحانه‍...تندی آمده شدم و رفتم شیرینی ها رو آمده‍...کردم و رفتیم :) یکم میترسیدم از قبرا ولی بعد که‍...چندتا خانم رو دیدم یکم آروم شدم :/ دیدم دختر عمه مامانمم اونجاس رفتم بهش عید رو تبریک گفتم و ازش بوشکه خواستم تا قبرا رو تمیز کنم ^_^ تمیز کردم شیرینی ها رو گذاشتم و امدم سر قبر پدربزرگم نشستم و کلی باهاش درددل کردم  و حرفای ناگفته‍...رو بهش گفتم ❤

روز عید خونه‍...پدربزرگم فقط من بودم یعنی. از بین نوه ها من بودم همه ازدواج کردن وهرکی مجردی میاد یعنی عمو و زن عمو ،عمه و شوهرش ،ولی خانواده ما من مامان و بابا:) خیلی بی روح شده‍...فکر نمیکردم اینجوری بشه‍...❤

اینم از اندکی خاطراتم :+/

کلی با آمدن تیر خرید کردم تافردا عکس بیشتریاشو میذارم :)

و دوتا خبر مهم در راه‍....❤

عید بندگی★

سلام دوستان گلم ^_^

با کلی تاخیر عید بندگی رو به همتون تبریک میگم :)

واقعیتش نت نداشتم:|

به بزرگواری خودتون ما رو ببخشید ★_★

امیدوارم روزای خوبی در آینده ای نه چندان دور براتون رقم بخوره ^_^


نانوشته‍...

سلام :)

امیدوارم خوب و سلامت باشید :)

آرزوی قبولی طاعات و عباداتون دوستان گلم:)

اینروزا سخت سپری میشه‍...چون من :|

ماه رمضونم داره تموم میشه‍...ببینم تا سال دیگه‍...من زنده باشم یا نه‍...^_^

امروز بکل سرم داره‍...میپوکه‍...

± قرآن ام رو ختم کردم ^_^ بسییی خوشحالم :)

قراره‍...واسه بابام سه‍... جز بخونم:)

امیدوارم بهترین عید فطر رو کنار خانواده هاتون سپری کنید ^_^

فعلا:)

فقط همین :)

سلام^_^

فقط خلاصه‍....بگم تبلتم دست داداشمه‍...گوشیش خراب شده :)

و  موقت تبلتم دستشه‍..^_^

کلی حرف نگفته‍...دارم ولی الان شرایطم اینجوریه‍...:)

نماز و روزه هاتون قبول:)

سنجاق شده‍...❤

±شب ۲۳ماه مبارک کلی از محفل انس بردم و جبران تمام 

شبایی شد که نیمه‍...تموم میومدم خونه‍...^_^

همتونو دعا کردم :)

خدایا این دم آخری هرچی به صلاحمونه‍..رو نه نگو باشه‍...خدا جونم❤

±قرآن جز ۲۴هستم با کلی تلاش تونستم کم کاری های چند روز اول رو جبران کنم ،خدایا خودت این توانایی رو به من بده بتونم ختم کنم^_^


التماس دعا ❤

سلام دوستای گلم :)

امشب اولین شبیه‍...که ما میتونیم ببیخشیم تا بخشیده بشیم :)

من همه‍...تون رو بخشیدم هرچند از هیچ کسی بدی ندیدم :)

وجودتون پر از پاکی و آرامش :)

امشب مریضا، حاجت دارا ،گرفتارا،و...

و در آخر منو هم از دعاهای قشنگتون محروم نکنید^_^

امشب هیچ کس رو از یاد نبرید حتی دشمنتون رو :)

خدایا هرکی هرچی میخواد بهش بده‍...ناامیدش نکن :)

کنکور نزدیک واسه‍...بچه های کنکورم دعا کنیم :)

خدایا خودت جواب همه ی حاجت دارا بده‍...خدایا جواب منم بده‍...^_^

امام علی قسمت میدم به قلب رئوفت منو دست خالی از مجلست بیرونم نکن امشب*_*

اولین شب قدر رو به همتون تسلیت میگم دوستای گلم:)


±محتاجیم به دعاتون ،التماس دعا ❤

تسلیت میگم :|

سلام ):

تسلیت میگم به خانواده سربازانی که راز بین خانواده رفتند ❤

امیدوارم خداوند به بازماندگانشان صبوری دهد :|

واقعاً دردناک بود عکسایی که توی دنیای مجازی پخش شده :|

دلم میخواست عکسارو بذارم

 ولی واقعا دیدن چهره هاشون دردناک بود ×_×

بار دیگر بهشون تسلیت میگم :|

سنجاق شده‍...❤

سلآم :)

آمدم سنجاق شده هام رو بنویسم ❤

سنجاق شده‍...❤

+اولش که گرفتن کارنامه‍...ام بود و ناراحتیای خواست خودش :|

کلی قبلش با داداشم کلنجار رفتیم و دعا کردیم که حتما باید کارنامه‍...ات رو ببینم :|

منم که آبغوره گرفته‍...بودم و میگفتم میترسم نمیرم اینقد دعوا کردیم که از ترس  اینکه‍...درسام افتاده باشم زنگ زدم به خانم ناظم  و کلی باهاش حرف زدم و قضیه ترسیدنم رو کاملا توضیح دادم بهش گفتم من میترسم درسام رو افتاده باشم  گفت دختری من به تو ایمان دارم مطمئنم قبولی با اون قلب پاکی که تو داری من حتی به خودم اجازه نمیدم بگم تو شاید نمره ات کم باشه ، خلاصه‍...با کلی دلهره به مامان میگفتم مامان دعا کن من قبول شم من میترسم ،مامانم کلی دعا کرد خودمم اینقدر التماس خدا کردم که دیگه گریه‍...ام بیخ چشمم بود ،صبح ساعت ۹بابا بیدارم کرد رفتم تا خوده مدرسه‍...کلی آیت الکرسی خوندم و از خدا میخواستم ناراحت نرم پیش مامان و بابام و امیدواریم رو از اینکه چه هدفی دارم از دست ندم ، وقتی رفتم دیدم  چندتا از دخترایی که دوکلاس پایین تر از من هستند افتادن درساشون رو دیگه تحمل نداشتم قلبم بقدری تند میزد که حس نمیکردم دارم راه میرم آبدارچی کارنامه‍...ام کشید بیرون بهم گفت دخترم تبریک میگم قبول شدی ،حس کردم میخوام بمیرم نشستم سر جام کلی اول خدا رو شکر کردم بعد دیدم  نخیر معدلمم زیاد تعریفی نیست ولی بازم شکر چون خدایش من فقط روی هر درس یه بار میخوندم جز دوتا آخری کلی وقت گذاشتم من کلیاش یا خونه داداش بودم پیش زن داداش و یه طرفم خونه خالم پذیرایی میکردم و کارای خونه رو دوشم بود واقعا خودم خدارو شکر کردم بخاطر داشته‍...هام همینایی که پای امتحان گریم انداختن خدا جواب خوبی بهشون داد ،خوشحال نیستم ولی به این که چوب خدا بی صداست بیشتر ایمان آوردم ❤

±خلاصه‍...مدرسه معارفم آزمون ورودی دادم و با توکل به خدای خوبم قبول شدم :)

±معدلم ۱۹/۱۰صدم شد ❤

سنجاق شده دوم❤

+روزای اول ماه رمضان بود دقیقاً نمیدونم چندم بود ،ظهر بود صدای در حیاط آمد فهمیدم داداش از سرکار آمده رفتم در رو باز کنم ببینم دیدم همرا با یه ماشین هست و فوری آمد داخل و گفت آبجی دستم به دامنت اتاق رو تمیز کن  این خانواده برن استراحت کنن ،گفتم کیه‍...گفت غریب هستند سر خیابون دنبال مهمانسرا بودند من آوردمشون خونه‍...داداش ازشون پرسید که غذا خوردید یا نه‍...؟! 

نخورده بودند من آب خنک کردم و یه شربت خنک درست کردم ،با اینکه‍...روزه بودم ولی سعی کردم درست درس کنم و بردم و ازشون معذرت خواستم واسه‍...طعمش ،اونام خیلی خجالت میکشیدن که ظهر آمدن خونه ما ولی من با همون نگاه اول کلی صمیمانه‍...رفتار کردم که حس نکنن غریباً خلاصه‍...داداش غذا از رستوران آورد و براشون گرم کردیم و کلی با هم همچی رو آماده کردیم و بردیم سفره رو کشیدیم خودمونم رفتیم تا راحت نوش جان کنن ،یه خانواده چهار نفری بودند با یه نوه خوشگل ^_^

سفره رو جمع کردیم و یکم استراحت کردند واسشون فنجون بردم چای بخورند آخه‍...با خودشون چای آورده بودند بعدش تنهاشون گذاشتم و مشغول آشپزخونه تمیز کردن شدم خیلی خسته بودم و نا نداشتم به داداش گفتم شما برو استراحت کن من بیدارم چیزی لازم داشتن خودم میبرم براشون ،داداش خوابید ولی من یکم بیدار موندم مامانم بیدار شد و رفت پیششون و فهمیدیم این خانواده یه مشکل بزرگ دارن که آمدن شهر ما خلاصه‍...مامانم کمکشون کرد و باهم رفتند و کارشون درست شد و دخترشون و پسرشون و نوه اش پیش من موندن ولی خوب بود دخترش هم سن من بود و یکم باهم بیشتر احساس صمیمیت کردیم و باهم درد دل کردیم خانواده خوبی بودند اهل شیراز بودند و اینجور شد با یه خانواده دوست شدیم با بابام در ارتباط هستند و اون روز وقتی خواستند برند کلی از منو داداش تشکر کردن و به بابام گفتند شما باید خیلی خوشبخت باشید بخاطر چنین فرزندایی که داری مخصوصا دختر گلی مثل پرستش که داری دختر خوب و زحمت کشی هستند انشاالله دخترم موفق باشی ^_^

منم کلی تشکر کردم و ازشون خواستم هروقت آمدید شهر ما خونه‍...ما به روتون بازه ،و ما خوشحال میشیم و بعد از کلی تشکر رفتند و انگاری با بابام تماس گرفتند که قراره روز عید فطر بیان :)

خیلی خوشحالم که خدا اینا رو مهمان خونه‍...ما کرد ، خوشحالم که خدا دل منو خوش کرد منم دل یه آدم مشکل داره البته‍... یه کمک کوچیکش  مال منه‍... ولی خداروشاکرم :)

نیومدم اینجا بنویسم که بگم ما یکی رو نجات دادیم و کلاس بذارم نه خواستم برام بمونه که ما با یه آدم خوب آشنا شدیم و دلیل این آشنایی خودمون بودیم ،ما هر لحظه میتونیم با یکی آشنا بشینم و این رو دست خودمون میبوسه‍...❤

±خدایا بخاطر همچی شکرت ،قربون این کرمت بشم من ^_^

± و اما دوباره‍....با این مواجعه شدم :|