X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
ادامه فصل دوم زندگیم!!
جمعه 19 مرداد 139700:50

هرکی دوست داره هرفکری کنه آزاده ...

من دیگه خودمو بخاطر بقیه زمین نمیزنم که درد بکشم که ناله کنم ... 

هرچند زندگی هم روی قشنگی نشون نداد بهم هیچ وقت هنوز دارم درد میکشم ...

ادامه فصل دوم !!

 

 اره اون روز امد خونمون معلمم و ناهار پیشم بود...

 من یه دوست صمیمی داشتم ب اسم سپیده این سپید خوب بود تا یه جایی و همیشه به من نصیحت سر خرمنی میکردند تا اینکه حالا خودش داره سرگذشت منو پشت سر میذاره ...

شمام سعی کنید زندگی کسی رو زیر سوال نبرید !!

خلاصه اونشب ک وبلاگ ساخت شده بود تا صبح بیدار بودم یه پست گذاشتم  یه پسر بهم نظر داد منم همینجوری جواب میدادم و اونشب تا صبح با حرف زدن با اون پسر گذشت صبح با یه چسم پر لز خواب رفتم مدرسه همه این روزای من داشت همین شکلی میگذشت تا اینکه معلمم شاکی شد از دستم خودش رمزش رو داشت حذفش کرد من عصبانی شدم باز یکی خودم ساختم !! اونجا با یه پسر به اسم علی اشنا شدم با حرفاش داشتم کم کم شیفته اش میشدم و دلم رو ربوده بود باهاش حرف میزدم یکم ذهنم اروم بود دیگه بیخیال رویا پردازی شده بودم بهم گفت عکست رو نشونم بده اون موقع همه گوشی اندروید پیکسل دوربینا بالا نبود ک عکس با کیفیت تحویلت بدن !! من اونشب با اون هوای سرد رفتم عکاسی عکس بگیرم و فوری ظاهر بشه بفرستم براش فلش برده بودم ک بریزه برام بتونم توی کامپیوتر بریزم اماده نشد امدم خونه خلاصه عکسو یه روز بعدش فرستادم یه مدتم بعدش باهم حرف میزدیم  یه شب امد هرچی چرت و پرت تونست بهم گفت من فقط زول میزدم به کامپیوتر و گریه میکردم  حس میکردم نمیتونم بدونش زندگی کنم این قضیه منو به اندازه خودش عصبی کرده بود یه دختر پرخاشگر بودم گذشت تا یه مسابقه وبلاگ نویسی شد من وبلاگی به اسم ایرانجوم طرحی کردم و شدم نفر اول !! اونجا با یکنفر دیگه اشنا شدم به اسم  یونس !! الان وبلاگ قدیمیشو داره هنوز ولی اونجا اون بود شنونده حرفای من و از یه جایی  دیگه خودش میگفت تو دختری هستی که من تو رویاها دنبالش بودم !! من گوشی نداشتم اون موقع بهم گفت یه برنامه هست به اسم نیم باز  دانلود کن تا راحتتر اونجا باهم حرف بزنیم من دانلود کردم و اونجا باهم حرف میزدیم !! همون روزا بود که زانوهای مامانم به طرز فجیحی درد گرفت یکی دوباره تو حیاط افتاده بود بقیه بالا سرش رسیده بودن خلاصه باز اون اقا و خانم به داد مامان من رسیدن و بردنش برا عمل البته این بار بابام خودش بردش بیمارستان خلاصه عمل کرد و همون روز اوردنش خونه بازم من بودم یه دنیا غم و یه دنیا غصه و کار کرون درس خوندن مدرسه رفتن توی یسال مامانم دوبار عمل شد!! من دیگه با این همه مشکل نا نداشتم  واقعا این پسر مجازی که باهام حرف میزد یکم شرایطم از لحاظ حاد بیرون امده بود قانعم میکرد تا اینکه عید نزدیک بود اخه مامانم 16 اسفند عمل کرد توی عید من باهاش میرفتم فیزیوتراپی با اون اقا میبردیمش خیلی باز اونجا بهم نزدیک بود و خیلیییی ادعای حاکمیت روم داشت !! اون عید دیگه کم کم بخاطر دیدو بازدید زیاد خونمون و شلوغی دیگه زیاد با اون پسر مجازی در ارتباط نبودم اون عید من دنبال یه وبلاگ اهنگ بودم که اهنگهای روز رو دانلود کنم اخه ما اینترنتمون نامحدود بود !! دوستم یه پسر با وبلاگش نظر داده بود و دعوتش کرده بود به وبلاگش رفتم دیدم وب موزیک داره و یه حبوبای خیلیییی قشنگی توی وبلاگشه !! من بهش نظر دادم و گفتم  وبتون واقعا عالیه و کم کم اونم به وبلاگ ایران نجوم سر میزد !! اوایل صدام میزد ابجی واقعا کمکش کردم برگرده به دین نماز بخونه و روزه بگیره  یادم میاد ماه رمضون از 12 تا سحر باهم حرف میزدیم اگه بلاگفا خراب میشد ما ماتم میگرفتیم واقعا دوسش داشتم بیشتر از همه یعنی یه جور وحشت ناکی عشقش درونم جون گرفته بود اواخر ماه رمضون بود که خودم بهش گفتم واقعا دوسش دارم اون گفت میترسیدم بهت بگم برای همیشه بری گفتم من واقعا نمیتونم بدونت زندگی کنم میفهمی ناهارمو پشت کامپیوتر میخوردم بخاطرش شبا تا صبح بیدار بودم !!! اون مرد توی زندگی من وجود داشت هنوز چون ارتباط تنگاتنگی با ما پیدا کرده بود من برای فرار از خونه و از وجود این مرد رفتم مدرسه نمونه برا ازمون ورودی ثبت نام کردم ولیییی متاسفانه بعد از ماه رمضون جوابا امد و من قبول نشده بودم تنها انگیزم این پسر بود همیشه باهم حرف میزدیم واقعا شده بودیم عشقای حقیقی من اولین کسی بودم که اون عاشقش شده بود!!! ولییی همه چیز یسال دوم نداشت و بعدش فقط دعوا داشتیم باهم ...

ادامه دارد ...

.... نظرات (4)