X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
فصل دوم زندگیم!!
پنج‌شنبه 18 مرداد 139718:07

نمیدونم کی خوند و اما کی نخوند ...

زندگی قشنگه و برای هرکسی قشنگیش رو یه جور خاص میرسونه یکی پولداره یکی پول نداره ولی قشنگه یکی قشنگ نیس ولی تحصیلات بالایی داره من خودم رو گم کردم واقعا نمیدونم پولدارم فقیرم مریضم واقعا نمیدونم چیم ... 

فصل دوم این زندگی ( از 11 تا 15 سالگیم)

 

من همون روزای اخر پایان تحصیلی  پنجمم بود اون ادمایی که بهمون نزدیک میشدن نزدیکترم شدن مامانم تیر یه شب خیلی وحشتناک حالش بد شد بابامم تا دیر موقع بیرون بود ...

قطعا اگه بودم اهمیتی نمیداد چون ترس داشت از پول خرج کردن خودش میگفت پول ندارم ولیییی واقعا نمیدونستم داره یا نداره خلاصه همون ادم ( اون ادما یه زن و مرد متاهل بودن و دوتا بچه داشتن یه رگ فامیل بودن با ما توی سالن ورزشی کنار خونه ما مستاجر بودن ) مامان رو برد دکتر علائم های مامانم بارداری بود تا اینکه دکتر براش سونو نوشته بود و راهی شد فردا دکتر متخصص زنان دکتر زنان بهش گفته بود بچتون سقط شده ولی مامان هیچ وقت نگفت تا همین عید امسال که یه روز گریه کردم از تنهایی نالیدم گفتم خواهر ندارم گفت تو داشتی خواهر دار میشدی ولی خدا نخواست دید خودت داری زجر میکشی نخواست یکی بیاد و جاتو بگیره نکه خیلی من سر بودم و های کلاس و پولدار ...

خلاصه دکتر به مامانم گفته بود یه سونو دیگه برو مامانم رفته بود گفته بود خانم کیسه صفراتون پر از سنگه و سمی هم هست ممکنه باعث مرگتون بشه مامانم شب امد خونه به بابام گفت من میرم فردا برای عمل بابام گفت نمیخواد بری گریه ام گرفته بود دلم میخواست بهش بپرم و بگم میخوای بی مادرم کنی میخوای نابودمون کنی بس نیس تا الان زجر کشیدیم و نگاهمون به بقیه بود اما سکوت کردم چون پدرم بود مامانم گفت من میمیرم اگه نرم بزور راضیش کردیم مامان صبح رفت و خانم و اون اقا باهاش رفتن برا عمل مامانم عمل شد با موفقیت و بعد از 48 ساعت حالش متعادل نبود و رفت کما اون روز داداشم با لباسای مامان برگشت منو بابا داشتیم ناهار میخوردیم من فقط گریه میکردم بابام دست از غذا کشید و کنار نشست و اشک ریخت و سکوت کرد گفتم وای که اون روز نیاد من بی مادر بشم  یه دختر 11 و اندی ساله خسته بود از کار خونه خسته بود از لباس شستن خانواده و هیچ کس تو چشش نبود که این دختر هم غذا درس میکنه هم کار خونه شبا گریه میکردم و روزا کار...

 خاله هامم که شکر خدا از همه جور نواقص بودن خودشون جمعا مامانم سه تا خواهرن یکیش داغون همه نوع مرضی داره و اون یکی ام ک سالم بود روزی ک مامانم رفت اتاق عمل اون با شوهرش رفت شیراز گل گشت و وقتی مامانم رفت کما برگشتن اینم دخترا خاله مامان زنگ زده بودن و فوشو کشیده بودن بهش که خاک بر سرت خواهرت بچه هاش دارن برا مامانشون گریه میکنن دنبال معجزه ان تو دنبال خوشی خودت همشون چشمشون دنبال زندگی مامانم بود چون مامان من از بچگی پیش خالش بزرگ شده بود و شوهر خالش پولدار ترین مرد تو استان و شهر ما بوده و این  رو دستشون بزرگ میشه مامان من چهارتا بچه داشت ولی اونا هیچی نداشتن و یکیش بچه از بیمارستان گرفت ...

خلاصه با کلی دعا و گریه خدا مامانم رو بعد از هشت روز تو کما بیرون اورد وقتی مامان امد خونه توی چشای من نگاه میکرد بار خستگی خونه کثیفی لباسای من از دور پیدا بود چی تو دلمه ولی مامانم باز حال منو درک نمیکرد اینقدر با حال بدش سر من کار میریخت و اخرشم بهم هرچی دستش میرسید میگفت از یطرفم این اقا و خانم کم کم رفت و امدشون بیشتر شده بود من داشتم حس میکردم این اقا خودشو داره به من نزدیک میکنه همیشه از حضورش وقتی تنها بودم میترسیدم و فرار میکردم  تا اینکه کم کم اینقدر نزدیک شد که هر روز ناهار و شام خونه ما بود من زجر میکشیدم از بودنشون ولی اینا بودن دیگه داشت صمیمیت ایجاد میشد و دلبستگی ناخوداگاه واقعا من حالیم نبود خدا خودش شاهد بود من به چه چشمی میدیدم اونو اون ب چه چشمی...

 گذشت تا اینکه کم کم ابراز کرد که منو دوس داره منم هربار بهش میگفتم من تورو جای داداش بزرگتر میبینم میگفت ولی من تورو همسر خودم میبینم میترسیدم به مامانم بگم گریم میگرفت شبا حتی تو خونه خودمون حس امنیت نداشتم تا اینکه مامانم راه افتاد یه روز جلو مامانم درامد گفت من اگه یک روز از عمرمم باقی باشه با دخترت ازدواج میکنم من میلرزیدم مامانمم چون خانواده پدر و خودش همگی کوتاهی کرده بودند و فقط این اقا و خانمش بیمارستان پیشش بودند مجبور بود احترامش بذاره این بین خیلییی اتفاقا افتاد که دلم نمیخواد واقعا ازشون صحبت کنم چون فوبیای مرگ میگیرم واقعا وقتی بهش فکر میکنم مهر اون سال تازه پایه ششم امده بود من جز اولین دوره بودم و اون سال یه کتاب به اسم کارو فناوری بود انگار داشتیم شایدم یه چیز دیگه من اسمش یادم نیست دبیرمون میگفت یه وبلاگ دارم هرکی تو خونشون رایانه داره و اینترنت دارند سری به وبلاگ مدرسه هم بزنند ما تو دنیا تمام داشتمون یه کامپیوتر بود  و داداشم که رفت سر کار برامون مودم گرفت خلاصه من با وبلاگش اشنا شدم خودش رو خیلی به من نزدیک کرد و منو دوس داشت یه شب اون اقا خونمون بود من فرش پهن کردم و تو حیاط نشستم درس خوندن  مامانم چای درست کرد امد پیش من نشست اون اقا امد نشست خودکار منو برداشت توی یه برگه یه نامه نوشت واقعا زندگیمو بخاطر چهارتا حرف به فنا دادم منم...

 من جوابشو دادم و اون اقا کاغذ تا زد گذاشت جیبش اون همیشه وقتی میرفت دنبال پسرش دنبال منم میومد مدرسه من زجر میکشیدم ولی چون بابام میگفت مجبور بودم خیلی وقتا از یه کوچه کنار مدرسه فرار میکردم ولی بازم پیدام میکرد تو راه به اجبارا و ترس به خودم قبولونده بودم که دوسش دارم ولی واقعا نمیدونم عشق یا هوس یا یه شیطون بود واقعا نمیدونم من تا اینکه یه شب هیچکی خونه نبود امد و گفت خانمم فهمیده اون نامه رو تو جیبم دیده من فقط دلم میخواست این مرد بمیره و فقط ارزوی مرگشو داشتم گفت از خونه زده بیرون همه جا گشتم نیست گریم گرفته بود و اشک جلو چشامو گرفته بود شبا تو اینترنت چرخ میخوردم و گریه میکردم فرداش رفتم مدرسه تو کلاس نشسته بودم گریه میکردم معلمم که گفتم خیلیییی دوسم داشت امد گفت قشنگ من چرا گریه میکنی تو گفتم هیچی سرم درد میکنه دلم میخواست به یکی بگم دارم نابود میشم خلاصه زنگ استراحت امد و گفت به من اعتماد کن بگو چرا ناراحتی منم واقعا نیاز داشتم به یه هم صحبت گفتم همه چیزو ولییییی کاش اون موقع میمردم ولی زبون باز نمیکردم و این گذشته رو که تلخ بود رو نمیگفتم و اون روز ظهر امد دنبالم گفت بیا به خانمم بگو که کار من نبوده من دیشب توی یه خونه قدیمی پیداش کردم رفتم باهاش ک ثابت کنم فرار کردم وقتی رسیدم و چشمم خورد به زنش اونم با ماشین دنبالم به زور رفتم تا اینکه رفتم و خانمش گفت کثافت زندگیمو دزدیدی من چقد بهت لطف داشتم تو چه کردی با من ...

من فقط گریه میکردم و قسم میخوردم که من این کارو نکردم ولی باورش نمیشد تا اینکه امدم خونه مستقیم رفتم خوابیدم و تا شب بیدار بودم گریه میکردم من از وقتی با این اقا اشنا شدم دیگه گاها نماز نمیخوندم وقتی دوس داشتم میخوندم وقتی این اتفاق افتاد با پرویی دوباره میومد خونمون ولی کمتر جلوش پیدا میشدم ولی زنش دیگه نیومد خونمون حقم داشت واقعا تا اینکه مامانم فهمید و هر روز بهم بد و بیراه میگفت منن هیچ راه فراری جز گریه نداشتم با این حالم پاشدم نماز خوندم درسم میخوندم ولییییی کم یه دختر رتبه اولی و معدل 20 تبدیل شد به یه دختر افسرده تا اینکه ی روز خانم معلمم امد خونمون ناهار تا یکم دل نا اروم منو اروم کنه دقیقا روز تولدم امد 1392/9/14 اون روز ازش خواستم بهم یاد بده چجور وبلاگ نویسی کنم ...

این زندگی مزخرف ادامه دارد...

.... نظرات (2)