X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
فصل اول زندگیم !!
پنج‌شنبه 18 مرداد 139703:12

نمیدونم با این حال دیونه کننده چرا این موقع شب به سرم زد بنویسم بی هیچ ابهامی !! 

فصل اول این زندگی (از 1تا 11سالگیم)

 خیلی بچه بودم مهدکودک میرفتم دختر خاله مامان مربی مهدکودکم بود رئیس مهدکودکم دختر عموی مادربزرگم بود من بیشتر اوقات با دختر خاله مامان بعد از مهد میرفتم خونشون بچه بودم ولی دلم میخواست با اجتماعی از خستگی ظهر یه خواب اروم خونه خودمون باشم ولی نبودم چون مامانم کار داشت و حس میکرد من دست و پا گیرشم  منو میفرستاد اونجا ...(مامانم خونه دار بود)

من سه سال پیاپی بدلیل نیم دوم بدنیا آمده بودم میرفتم مهد و وقتی رفتم مدرسه دیگه دلم نمیخواست برم خونه خاله مامان همش میترسیدم از اونجا خوابیدن از اینکه بازم نگهم دارن!!

 صبحا بابام میبردم ظهرا با این مسافت یه وقتایی میومد یه وقتایی ام نمیومد و کار داشت منم تنهایی پیاده میومدم خونه همینجور گذشت تا سال اولم تموم شد خونمون رو تازه تعمیر کرده بودیم خونمون ک تموم شد خبر اوردن عمه ام مرد اولین باری بود که حس کردم غمم میتونه وجود داشته باشه چون تا اون موقع غمم این بود که شبا پیش مامانم باشم بدون مامانم بیرون نرم تو خونه تنها نباشم و خلاصه فقط همین و اون روزا بود که فهمیدم غمی هم وجود داره این روزام گذشت و به زودی زود سپری شد و خیلیییی روزا منو داداش اخری البته از من بزرگتره تو خونه تنها بودیم واقعا اون روزا من خودمو یه فرشته میدیدم نه نماز قضا داشتم ن روزه قضا من از اول دبستان روزه میگرفتم واقعا پاک بودم پدر من شغلش نظام بود و سرسخت و چیزی که زندگی رو سر سخت تر کرده بود جانبازی پدرم بود و از لحاظ عصبی مشکل داشت ولی بازم من از همه بیشتر دوس داشته تر میشدم و هنوز عزیز و دردونه پدری بودم کم کم از یه زمانی کمبودا رو حس میکردم کفشم توی مدرسه پاره میشد ولی کسی فکرم نبود کیفم میپوکید ولی بازم کسی فکر نبود انتخابم مال خودم نبود هرچیزی میخواستن و میخریدن و تحمیل میکردن منم چیزی جز چشم نداشتم گذشت هنوز با خدا بودم و نماز خون سال دوم  مدرسه که تموم شد سال سوم جشن تکلیف گرفته شد وقتی ب تکلیف رسیدم نمیدونم چرا حس میکردم داره بیشتر بهم تحمیل میشه همچی اجباریه تو این سال خیلیییی اتفاقا افتاد به هر بهانه ای کتک میخوردم حتی یه بار یه دعوا کوچیک یه شیشه چهار متری رو سرم امد پایین و شانس و تقدیر بالا بود که فقط قسمتی از چونه ام بخیه خورد تو این مدتا بود که دیگه شبا ذهنم مشغول بود روزام قشنگ نبود دلم شده بود شیشه ظریف هنوز نگفته بودن بالا چشمت ابروه من اشکام امده بود شدت گرفته بود همش بقیه رو میدیدم و دلم غنج میرفت دلم یه بهونه برای فرار میخواست ولی بازم زندگیمو تحمل میکردم چون واقعا سنی نداشتم کلاس چهارم بودم که دیگه با یه عده ادما رفت و امد میکردیم ما ن اونا با ما اولش دلم باهاشون گواه نبود خوش بیم نبودم بهشون به مامانم میگفتم چرا اینا همش میان اینجا آخه ...

گذشت من سال پنجم بودم تازه وارد دهه دوم زندگیم شده بودم  هیچی حالیم نبود کسی ام توجه ای نداشت که منو روشن کنه سخت یه ادمایی بهم نزدیک میشدن و ضربه میزدن و من بی خبر از عالم غیب درونم داشتم کم کم حس میکردم دارم به ناچار دلبسته میشم و از سر عادت دوسشون دارم ...

ادامه دارد...

.... نظرات (3)