مثبت اندیشی +چرندیات
پنج‌شنبه 5 اسفند 139511:33

گاهی خیلی چیزا دلم میخواد ، اینقدر از خود بیخود میشم که میگم بابا بیخیال همچی مهم الانه که همچی داره به سختی و آسونیش داره میگذره به آسونی یا سختیشم خدا خودش منو همراهی میکنه‍...ولی گاهی توی سخت ترین نقطه جهان  یه نگاه به اطرافم  میندازم میبینم توی یه نقطه سخت خیلیییی سخت تنهام ...فکرم اینجا نیست  فکرمو زندگیمو بردن با خودشون  یکی اونو برد با خودش به گورستان ، یکی به اون نقطه‍...ایران ، یکی هم این گوشه کنار خودم ...فکرمو دزدیدن که شد حاصلش یه دختر بی دمق و درسنخون ...یه دختر حال بهم زن قشنگه‍...که من خودم از خودم حالم بهم میخوره‍... نوشتن این کلمات و بستنشون بهم که بشند یه جمله‍... درمورد خودم قشنگ نیست ، ولی چه میشه‍...کرد با این روزگار بی رحم که رحمش به جون و پیر نمیرسه‍...

کاش من یکی توی زندگیم بود شبیه اشوان و سوگند ، یاهم یکی شبیه اشکان و شادی ...یاهم سعید و هلیا ...

میخوام دلم رو بزنم به دریا شبی نیم ساعت تنهایی راه برم ...باشگاه برم اونم منظم حتی شده‍...تنهایی ولی میرم ،کسی واسه من چیزیو نمیسازه‍...این خوده منم که خالق روزای خوبم ، امیدوارم دیگه اشتباهات گذشته‍....ام تکرار نشه‍... و اون کارای بچگانه‍...به حساب بچگیم گذاشته‍....بشند 

±از همین امروز شروع میکنم ...همین حالا ...

±نخواستم اینجا و پستاش رمزی باشند چون مثل یه دره بسته به روزی مهمونای یه خونه‍...میمونه‍..هرچند این خونه پزیرایی خوبی از شما نمیکنه‍...ولی بازم قابل تحمل تر ز یه در بسته‍..اس

.... نظرات (5)