X
تبلیغات
رایتل
پله برقیییی...
دوشنبه 22 آذر 139513:57

سلام:d

 اول اینکه یکم خداروشکر بهترم حالم  یکم بهتره‍...ثانیاً دیروز با تمام مزخرف بودنش و سوز سرماش بهترین روز  دنیا بود ، از اونجایی که خدا نشونی میفرستاد قراره بمیرم منم هعییی دیونگی میکردم، من دیروز به زن داداشم گفتم میای بریم امامزاده من دلم گرفته:دی 

گفت بریم ، رفتیم واسه اذان مغرب و نماز توی امامزاده بودیم  یکم قرآن خوندیم و نماز خوندیم و آمدیم سرقبور شهدا دعای زیارت عاشورا خوندیم و داشتیم برمیگشیم  یک 206 جلو پامون ترمز کرد منم از قصد لج همون راهمو رفتم زن دادشم پاش خورد به پشت چادرم یه همچین پیش پایی توی عمرم نخورده بودم خلاصه چادرمو تمیز کردم و راهمون ادامه دادیم  توی مسیر خونه داداش زن داداشی رو با خانمش دیدیم و سلام و احوال پرسی اسرار کردند باهاشون بریم پاساژ شرق خلاصه من با کلیییییی اسرار که امتحان دارم درسم سخته خواستم نرم به زور زن داداشی منو برد / آخه از اونجایی که ما وقتی پیش همیم ذوق میکنیم  و اصلا دلمون نمیخواد دور باشیم ، البته بجز مواقع خاص که از هم بیزاریم و جدا از توقعات حرفایی میزنیم بهم که از سوز حرف سنگین دنبال تلافی هستیم :دی /خلاصه رفتیم طبقه پایین رو گشتیم زن داداش کلی تعریف بالا رو میداد که خیلی خوبه فلانه بیسار نیای بریم از دستش دادی  منم راضی شدم برم خلاصه خواستیم از پله برقی بریم بالا من به زن داداش گفتم من اصلا تسلط ندارم بلایی سرم میاد شاید واقعا مسخره کنید بخندید ولی واقعا من از پله برقییییی بس عجب ناک ترس دارم  خب بماند رفتیم هی اسرار بیا با پله برقی بریم فلانه بیساره اله بله همینجور که میرفتیم پام گذاشتم  با زن دادش رو پله ها افتادیم فقط صدا جیغ میشنیدم و افتادنم روی پله برقییی من با تمام تلاش همش میوفتادم فقط از صدای جیغ منو زن داداش و ازدحام جمعیت پاساژ همه جمع بودند یکی حاضر نبود مارو بلند کنه من با هر چی توانم هرچی بلند میشدم میوفتادم تا اینکه یه مرد با کلی شهامت بلندم کرد دستمو رو از روی پله برقی کشید و کشید کنار زن داداشم رو کشیدم آخه واقعا من خودمم خندم گرفته بود هرچند کمر درد و پا درد نمیتونستم تکون بخورم بیشعورا  این همه زن کنارمون یکی من از اون زیر در نیوردا آخه بد شانسی این بود که زن داداش روی من افتاد و من فقط جیغ میکشیدم بعد کلی جیغ و داد همون مرده که بلندم کرد پله برقی رو خاموش کرد و من  واقعا اینقدر دردم میومد یادم رفت ازش تشکر کنم ولی زن داداش رفت ازش تشکر کرد واقعا هم خندم گرفته بود هم گریه از درد گریه از افتادن روی پله برقی خنده من از بس خندیده بودم که وقتی برگشتیم تازه درد رو احساس کردم و فهمیدم داره درد میاد :دی

شمام خواستید با تمام توان بخندید آخه دیشب من از بس خندیدم دیگه صبح به زور بیدار شدم :دی

خلاصه خدا بهمون رحم کرد بعد از برگشتمونم سیب زمینی آتیشیی زدیم بر بدن:دی 

در کل ۲۱آذر ۹۵ روز خوبی بود:دی


.... نظرات (3)