X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
حکایت همچنان باقیست!!
شنبه 8 آبان 139519:33

سلام 

من برگشتم ولیییییی نه از خوشحالیییییی  با بغضییییی شکسته با چشمی گریون من از خدا چیزای کوچیک خواستم ولییییی خدا داشته هامو ازم گرفت بدجور گرفت بدجور گرفت :|

غروب امروز دلگیر بود شبش دلگیر تر ، خدایا بغض من تمومییییی نداره  چرا خواهرمو ازم دورش کردی  تو که به من خواهر ندادی حالا چرا یکی که  بود تنها دلیل واسه آرومی روزای استرسیی روزای درد روزای خوش ، روزای پر از بغض ، خدایا چیکار کنم آروم شم چیکار ،امشب کافر شدم آره کافر شدم چون تو ازم داشتهاموووو گرفتی من نه مثل بقیه بچه مایه دار بودم نه سرشناس نه بچه شمال و غرب و شرق بودم نه از اون با کلاسای شریف بودم  من از هر نقطه ای خودمو دیدم  ته خط تر از همه من بودم ، خدایا همش فقط یک سال دل من خوش بود میدونم من لیاقت نداشتم  ،همیشه حرفای بدش رو شنیدم ولی هیچ وقت دلم نخواست  سوزنی بره تو پاش  ، آره یه وقتای شیطون زیر بال منو میگرفت و یه حرفایی سر زبونم میاورد که خودمم بعدش از ذهنیتم از زبونم بیذار میشدم :|

اما امشب رفت ،رفت به شهری که سه ساعت تا جایی که من زندگی میکنم دور تره  ، میدونم هیچ پل ارتباطی برای باهاش بودن ندارم میدونم خودمم میدونم  که چقدر من ... خدایا من چیکار کنم با خونه ای که صدام توش میپیچه ولی دیگه همدردی نیست  که جواب اون همه خل بازی منو بده چیکار کنم :|

خودشم میدونه وقتی بره من افسرده  میشم میشکنم ، خودشم میدونه همه چی رو میدونه ولیییییی رفت حالا که رفته امیدوارم همیشه حالش خوب باشه  ، امیدوارم وقتی برمیگرده دوباره به شهر منو با خبر عمه شدنم خوشحال کنه ، تنها دلیل خندیدنم همین خبر فقط میتونه باشه(: 

+بعدا مینویسم چی شد برگشتم :| واقعا الان حال مساعدی ندارم :|


.... نظرات (6)