یک عدد پتو پیچ بعد از کمی کار (:
یکشنبه 28 شهریور 139517:16

سلام(: 

من دیگه نمیتونم حرف بزنم راه نفس کشیدنم سخته‍...(: واقعا حالم به وضعیت حاد رسیده‍..یک عدد پرستش پتو پیچ از سرمای زیاد (: هندزفری در گوش بنیامین گوش میده‍د(: 

ادامه‍،..دارد

الان که دارم این پست رو ادامه‍...میدم ساعت از ۲۱ گذشته‍...دقیقا توی حیاط نشستم و بیش از اندازه دلم گرفته‍..بیش از اندازه‍...قابل توصیف نیست ،آخه‍..خدا همینم کم بود ها؟؟

صبح دیر بیدار شدم ساعت قرصام گذشته بود ، بدون خوردن صبحونه مسواک زدم و با موهای ژولیده پولیده رفتم سراغ لباسام اینقدر زیاد بود که تا ۱۱/۳۰طول کشید البته از ۱۰شروع کرده بودم دیگه شستم و تموم شد و کتابامم خودم جلد گرفتم ظهر ، از هرکدومشون خواستم با هزار تا بهونه نه بهم گفتن ،بیشتر از این خودمو خورد نکردم خودم جلدشون گرفتم خیلی ام زیبا شد ، با کلی حال بدم دیگه آخراش از چشم درد همینجور اشک میریختم ، آخه کاش من تا ده بیست روز پیش این مریضی رو میگرفتم تا راحت بتونم گریه کنم نه الان که دیگه یکم آرومم ، بازم خداروشکر(: 

±دیروز که جلد گرفته بودم ۱۰تومن پرداختم باید ۲تومن بهم میداد اما ۹ تومن داد منم اینقدر حالم بد بود که اصلا حواسم نبود چقدر دادتم ، امروز صبح کیف پولمو چک کردم دیدم اشتباه داده عصر فورا رفتم پولو پسش دادم :) من چنین موجودی هستم حروم تو کتم نمیره میخواد پول باشه ، میخواد وسیله‍..باشه (: شمام اینجوری باشید که مطمئنم هستید(: 

±زن داداش کوچکه از مشهد سوغاتی یک عدد شال آورده بود (: ازش تشکر کردم ولی هیچ وقت حرفاش رو یادم نمیره  :|

دلتنگم ، دلتنگ (: 

کاش زودتر مدرسه‍...ها باز بشه(: 

به امید موفقیت (: 

راستی کمی از کارام کم شده فردا شروع میکنم از صبح زود (: 


.... نظرات (11)