X
تبلیغات
رایتل
انتخاب رشته +ثبت نام :)
چهارشنبه 6 مرداد 139517:02

سلآم دوستای گلم :))

خیلی وقته حس نوشتنم نمیاد حرفام یه لحظه سر زبونه که دوس دارم بنویسمشون / ولی یهویی پرواز میکنه‍...میره صد کهکشان اونورتر :)) حس عجیبیه مرداد و هوای گرمش داره همه رو دیونه میکنه الخصوص /من/ با این هوا فک میکنم دیگه آخرای روز زنده مونده  ^_^

رفتم و انتخاب رشته‍...رو انجام دادم و ثبت نام مدرسه جدید رو هم امروز به پایان دادم :))

روز دوشنبه ساعت ۸ حرکت کردم و  با تمام جرأتم هی میگفتم من میتونم از اول شهر برم پیاده روی کنم تا مدرسه ولی واقعا مثل یه مرداب خالی بود :|)  وقتی حرکت کردم تا نیمه‍...های راه هی به خودم فوش میدادم بعد یهو گفتم کاش میشد تاکسی بگیرم و برم راحت میشم از این هوای داغ ، ولی بعد گفتم دختر دیونه تو که همیشه شبا پیاده روی میری کل شهرتو میگردی حالا به همین زودی جا زدی :)) چشمتون روز بد نبینه‍...)): تا رسیدم مدرسه قلبم تلاپ و تلوپش بقدری بلند بود که خودم میشنیدم ، گفتم الانه‍...سکته کنم :| تند تند رفتم خودمو به مدرسه خالم اینا رسوندم (اونجایی که خالم  معاون هستش) و خودمو به آبسردکن رسوندم دیدم داغه گذاشتم خنک بشه بعد بخورم همین که آب خوردم آوردم بالا و هرکاری کردم خوب بشو نبودم یه آن چشام سیاهی رفت پرت زمین شدم / وقتی دیدم دو نفر دارن از دفتر مدرسه بیرون میان فوری خودمو جم و جور کردم و رفتم داخل مدرسه خودمون خلاصه‍...خدا انگاری دلش سوخت که جونمو بگیره رفتم دیدم یه خانم آمد گفت من جای مدیرم رفته اداره :|| رفتم داخل با اینکه گرم بود ولی انگار وارد بهشت شده بودم :*)) باور نکردنی بود حداقل واسه‍...من یکی باورنکردنی بود بخدا ،خلاصه‍...مدیر یه نیم ساعت بعد آمد و اسمم رو نوشت و گفت چه رشته‍...ای میخوای بری ؟؟ گفتم تجربی /گفت تو که معدلت خوبه بیا برو ریاضی  گفتم خانم نمیتونم واقعیتش هیچ علاقه‍..ایم ندارم گفت باشه هرجور میلته/خلاصه ما بنا به دلایلی پرونده ثبت نامم ناقص بود و دوباره برگشتم به مدرسه‍...قبلیم :||

بماند که اینقدر زجر کشیدم تا خودمو به یه سوپری رسوندم هر جام سوپری میدیدم وارد میشدم :)) با یه /عرق بیدمشک/ و یه /یخ در بهشت /یه قمقه آب/ و...خودمو به نوشت افزار دوستمون رسیدم :|| با یه دختر گل یه سال کوچیکتر از خودم آشنا شدم که قلب رئوفی داشت خدایش  باهاش دوس شدم /یه سال ازم کوچیکتر بود/ولی خدایش خیلی پاک و بی ریا و ساده بود خیلی ازش خوشم آمد ★_★ و نیم ساعت کمتر خودمو به مدرسه رسوندم و رتبمو گرفتم /کارنامه‍...ام مهر و امضا شد/تا مدرسه قبلی به خونمون راهی نیست. خلاصه وقتی رسیدم خونه لباسمو انگار باهاشون انگار حموم کرده بودم :)) تا دیروز بی رمق و خسته بودم :\

± ولی امروز خداروشکر با پدر رفتم و با کلی استقلال قبلی رفتم داخل :)) مدیرش داشت به بابام میگفت آقای فلانی دخترت رو بفرست رشته. ریاضی:|| بابام گفت والا هرچی دخترم خودش بگه نمیشه یه سال بره ریاضی بعد تجربی بخونه ،گفت آره میشه :)  من دیگه یکم زیرش زدم تا الکی تحمیلش نکنن بهم  و با پدرجان آمدیم خونه‍...★ و از این گرمای بد مرداد فرار کردم :))

±خلاصه تجربی شد رشته‍...بنده :)) 

±راستی از مشاورم هر چند ناراحت بودم و  خودش هم مقصر بود  ولی عذر خواهی کردم و همینطور خدا منو بسیار دوست داشت که لحظه ای که رفتم برنامه انتخاب رشتمو بردارم از اداره مشاور آمده بود بازدید /یه آقا و یه خانم /واقعاً آقاه‍ه سنگ تموم گذاشت واسم و حرفام رو تمام و کمال قبول داشت و میگفت شما میتونی بری و موفق خواهی شد و فقط یکم همت و یکم تلاش که اگه این دوتا رو داری واقعا میتونی توی رشته تجربی موفق بشی ولی خانمه موج منفی مشاور رو گرفته بود ولی من با حرفام بهشون تقریبا فهمیدن توی هدفم سفت و سخت محکمم :)) در آخر از مشاور معذرت خواهی کردم وبخاطر تند رویم در اخلاقم:)) و مشاوره اداره هم آرزوی موفقیت کرد و رفتن /مرد میگفت روشونو کم کن سال دیگه آمدیم دبیرستان هاجر بهشون بفهمون تو موفق میشی/ :)) منم یه چشم محکمی گفتم و ازشون خدافظی کردم :)) 

±کاش رنگ مانتومون قشنگ و شیک باشه :/ کاش من تا اون موقع لاغر بشم و مانتوم شیک و خوشگل باشه بهم :))

.... نظرات (9)